« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
September 01, 2002
نمی خوام حرف بزنم. می خوام لال بمونم. بعضی موقعها آدم اونقده حرف داره که خودشو بکشه هم نمی تونه حرف بزنه و دهنش بسته بسته می شه.
نبايد جدی بگيرم. نبايد باور کنم. اونقده خوبه که فردا که تموم شه کلی دلم می گيره و خر بيار باقالی بار کن. بايد باور کنم همه چيز معموليه. نبايد حرف بزنم.
حتما اينم ميدونی که من ممکنه حرف نزنم و هيچ چی نگم و عين بچه های خوب برم يه گوشه ماستمو بخورم، ولی فراموش هم نمی کنم!
|