« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
August 28, 2002
رفته بودم خونه قاصدک دنبال يه چيزی می گشتم. بی قرار بودم. پنجرمون انگاری باز بود. يه دفعه يه دونه قاصدک اومد افتاد روی دامنم. باورم نمی شد! يه دفعه تمام اتاقم پر قاصدک شد. بعدش بهش گفتم می ترسم. اونم گفت خوبه که می دونی می ترسی. اگه بدونی اشکالی نداره. بعدشم گفت اول و آخرش غم داره. چرا الان بسوزی یه خاطر اون موقع؟ بذار همون موقع! تازه کلی چيز ديگه ام بود. می دونی می دونستم؟ می دونی فقط منتظر بودم اون بهم بگه؟! بچه شدم نه؟ حالا هنوز همه اتاقم پر قاصدکه. حالا هنوز گيج و مستم. حالا ديگه گفته ام هر چی میخواد بشه بشه...
|