خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

August 23, 2002


يه جمعی بود که می رفتيم توش قصه می خونديم. يادته نه؟ همون جمعی که من توش روزی هزار بار عاشق می شدم. همون جمعی که بوی بارون ميداد. همون جمعی که حال منو خوب می کرد. حالا ديگه اين جمع بوی بارون نمی ده. حالا ديگه اين جمع بوی خاک ميده. امروز خورشيد خانوم خيلی بال بال زد که شايد، آره شايد يه کمی بارون بباره. اما هيچ چی نشد. بادو خاک و گل. خسته شدم. خسته خسته. ميگرنم باز عود کرده. ديگه هيچ انرژی برام نمونده. ديگه قصه نمی خونيم. ديگه مهربون نيستيم. ديگه بارونی نيستيم.

دلم تنگ می شه...



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران