« قبلی | صفحه اول | بعدی »
از اون ميگرنای پدر مادر داری بود که هيچ دوايی خوبش نمی کرد. از اونور يه نقر ديوونه شده بود و هی درارو بهم می کوبيد. تن من تا صبح لرزيد. الان زنده ام. دارم خيلی چيزا رو فراموش می کنم.
نویسنده این وبلاگ مسئول نظرات دیگران در قسمت کامنت این وبلاگ نیست و انتشار کامنت ها لزوما به معنی تائید محتوای آنها نیست.