خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

August 19, 2002


از اون ميگرنای پدر مادر داری بود که هيچ دوايی خوبش نمی کرد. از اونور يه نقر ديوونه شده بود و هی درارو بهم می کوبيد. تن من تا صبح لرزيد. الان زنده ام. دارم خيلی چيزا رو فراموش می کنم.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران