خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

August 18, 2002


آقا من هر موقع يه خورده متشخص و آدم حسابی می شم يه گندی ميزنم که حسابی پوزم بخوره. احتمالا کار خداست که می خواد بگه داری خيلی تند ميری پياده شو با هم بريم!

ديروز من يه جای خيلی خوبی بودم، ميون يه آدمايی که خيلی متشخص بودن. حرفا خيلی خوب خوب بود. از جنس همون حرفايی که هميشه غلمبه (ديکته اش درسته؟!) می شه ته گلوم. حرفای قشنگ متشخصانه، حرفايی که می خواد يه روزی عمل بشه. منم خيلی احساس برم داشته بود و حسابی سخنرانی کردم. فمينيزمم گل کرده بود.

بعد از اينکه جلسه تموم شد يه آقای متشخصی اومد دنبالم که منو برسونه خونه. از وسط راه من احساس کردم که بدجوری جيش دارم و ديگه دنيا رو به کل زرد می بينم. هی خودمو کنترل می کردم که آقای متشخص نفهمه. ولی بعد ديدم نخير! اصلا امکان نداره. بهش گفتم جريان چيه و اونم پاشو گذاشت رو گاز. من هی می گفتم تندتر، تو روخدا تندتر. ريخت! اونم نمی دونين چه لايی هايی می کشيد! سر هر دست اندازی من به مرز انفجار ميرسيدم و بعد خدارو شکر خودمو کنترل می کردم. همش می ترسيدم گند بزنم به ماشين!

تو ماشين دکمه های شلوارم رو باز کرده بودم که کمتر بهم فشار بياره. رسيديم دم خونه. از ماشين پياده شدم. يه دستم به شلوارم بود که نيوفته و تو يه دستمم کيفم بود و همينطور می دويدم. روسريم از سرم افتاد. دوتا آقا هم جلوتر من داشتن ميرفتن. منم که چيزی ديگه حاليم نبود همينطور می دويدم. رسيدم به ورودی. نگهبانمون صدام زد و گفت خورشيد خانوم وايسا. منم اصلا گوش نکردم و سوار آسانسور شدم که اون آقاها هم اومدن تو آسانسور. قيافه هاشون از اون حذب الهی ها بود و دو کيلو ريش داشتن. من بدبخت هم به هيچ عنوان نمی تونستم روسريمو درست کنم چون اگه دستمو ول می کردم شلواره ميفتاد. اينام هی به کله بدون روسری من و دستم که به شلوارم بود نگاه می کردن! بالا خره رسيدم به طبفه امون و در خونه رو باز کرم که چشمتون روز بد نبينه. مامان جان تو يه دستشويی و بابا جان هم تو اون يکی دستشويی! جيغ می زدم توروخدا بياين بيرون. بابای بيچاره فکر کرده بود بلايی سرم اومده. تا اومد بيرون از دستشويی پريدم اون تو.

بعدش که کارم تموم شد و چشام باز شد نگهبانمون هم اومد بالا دم در خونه و يه بسته اسکناس بهم داد و گفت پولات از کيفت افتاد وقتی داشتی می دويدی، چرا هر چی صدات کردم جواب ندادی؟!! ديگه روم نمی شد برگردم پايين سراغ آقای متشخص باهاش خدافظی کنم! آخه تو راه که بوديم ديگه کم کم به اين راضی شده بودم که برم يه جايی تو اتوبان اون پشت مشتا! و فکر کنم يه ده دفعه ای داد زده بودم تو رو خدا تندتر، ريخت! و تازه بعد از اينکه چشام باز شد فهميدم چه گندی زده بودم!

البته بعدش رفتم پايين . آقای متشخص هم خيلی آقايی کرد و به روم نياورد. ولی خوب می شد حدس زد تو اون کله اش چی می گذره و چرا هر چند دقيقه يه بار يه لبخندی گوشه لباش ظاهر ميشه!



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage