« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
August 16, 2002
امشب ديگه هيچی نمی گم. هيچ چی. میگن خل شدی. اينا چيه تو وبلاگت می نويسی. آره خل شدم. حال و هوای خل شدنم ابريه اما.
امشب فقط قاصدک خوندم. فقط ثاصدک:
- پنجره را ببند! مگر نمي بيني هوا سرد است؟
- تنم سوخته است.
- من كه آفتابي نديده ام...
- از رگبار. از بارش رگبار سوخته است.
- من سرما مي خورم. حوصله ندارم.
- گفتم آب سوزش را كم مي كند. باز هم زير باران رفتم. حالا ديگر پوستم بي حس شده است. سوخته ام و سرد شده ام.
- هواشناسي چيزي پيش بيني كرده است؟
- ابر. باران. رگبار. سيل.مي بارد. مي سوزد. خاكستر مي شود. سرد سرد سرد.
- ديدي به عطسه افتادم. صبر آمد.
- بايد تاب بياورم. مي دانم.
□ نوشته شده در ساعت 10:10 Tuesday, August 13, 200 توسط * GhAsedak
|