« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
August 15, 2002
_خورشيد؟
_ جان خورشيد؟
_ بازم چند تا شديم؟
_ نه! می دونی چی بهم می گه؟ میگه نيمه گمشده هات چند تان. تو چند تا آدم تقسيم شدن.
_ حالا يعنی چی؟
_ يعنی بايد بسوزی و بسازی. حالا يعنی اينکه بايد هر تيکه اشو يه جايی ببينی و دلت بخواد و بعد بری خودتو هی بخوری و تو خودت بريزی و به روت نياری.
_ آخه پس چرا؟
_ برای اينکه اون تيکه هه حتما مال تو نيست. آخه اون چند تا تيکه هر کدوم مال يه جاست. همه رو می خوای. هيچ کدوم مال تو نيست.
_ اگه يه تيکه بود و مال من نبود؟
_ اگه يه تيکه بود و مال تو نبود اونوقت همش يه غم داشتی که يکی مال تو نيست. اما حالا...
_ خورشيد!
_ جان خورشيد؟
_ حالا من با نوک انگشتای اون چيکار کنم؟
_ فراموشش کن.
_ من با داغی تنم چيکار کنم؟
_ فراموشش کن.
_ من با اون چشاش که نگاهش منو می سوزونه چيکار کنم؟
_فراموشش کن.
_ من با اين يه تيکه گمشده ام چيکار کنم؟
_ بذار بره. تو که می تونی آخرش هم مال تو نيست مثل بقيه. بذار بره. بذار بره.
_ پس آخه؟
_ ....
|