خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

August 14, 2002


از يادداشتهای شهر شولوغ:
هر چی وايساده ام چراغ سبزنميشه. وسط چهارراه تو خط ويژه اتوبوس زن ولو شده روی زمين و زن همراهش نمی تونه بلندش کنه. ميرم سراغش و دو تايی بلندش می کنيم. زن زير لب می گه الهی زودتر بميرم راحت شم از اين عليلی. پستانهاش بدجوری آويزونه. اونور چهاراه گوشه کفش فروشی می شينه و به من می گن ديگه می تونم برم. تو ميدون يه مرد گوژپشتی سوار تاکسی می شه که بدنش کاملا خم شده و سرش و کمرش هردو تو يه سطحن. تو ميدون بعدی يه گدايی نشسته که قطر يکی از پاهاش حدودا 5 سانته. سرم رو به لبه صندلی تکيه ميدم. می خوام از تاکسی پياده شم می بينم نمی تونم پاهامو تکون بدم. نگاه می کنم می بينم قطر پاهام شده 5 سانت. از ترس يهو از جام می پرم سرم می خوره گوشه پنجره ماشين. دو تا چهار راه از چهاراهی که می خواستم پياده شم گذشته. پاهام سر جاشه...



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران