خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

August 13, 2002


الآن ۳ يا ۴ ماهه که اصلا وبلاگ نمي خونم و حدودا ۳ ماهه خودم نمي نويسم، اعصابم به ميزان قابل توجهي آرام شده! آخه کلا وقتي فحش نمي خوري اعصابت قاعدتا خيلي خيلي راحتره!! اما لعنتي اين کهير ... بگذريم.
ديشب بعد از ماهها يه لينکي توي نظرخواهي احسان ديدم و نمي دونم چرا روش کليک کردم. يه صفحه مشکي باز شد پر از جواهر! نمي دونم چرا انقدر از اين وبلاگ خوشم اومد و نشستم از اون پايين خوندن و تا بالا کامل خوندمش، يعني کاري که مدتهاست به هيچ وجه انجام نمي دم! هر کدوم از اون داستان واره ها( نمي دونم بهشون چي بگم! يا ميشه گفت داستان هاي کوتاه کوتاه.) رو که مي خوندم هي کف بيشتري توليد ميشد!! فکر کنم اين آقا هر کي هست حتما نويسنده است، اگرم نيست خواهد شد، اگرم ميگه نيست دروغ ميگه، اگرم ... خلاصه که برين ببينين که خيلي خداست و اسمش هم فوق العاده با روحيات من جور در ميآد! دعاگوي شيطان! خودشه! يه سري اسم هم برامون گذاشته و منم طبق معمول بي نصيب نموندم:
پينکفلويديش=شهرت از تصدق سر بي بي سي! دست شما درد نکنه، البته بماند که تا بي بي سي بهم لينک داد من وبلاگ رو ديليت کردم!!!
مي خواستم برتون ماجراهاي امروز بنويسم ديدم ديگه زيادي زود خودموني ميشم!! خدا بهتون و مخصوصا به سرتون رحم کرد!



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران