خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

August 9, 2002


حتی نمی تونم بگم چمه. حق ندارم. چون احمقانه است. خيلی احمقانه است. ببخشيد که اينقده احمقم. ببخشيد. قول ميدم ديگه اينقده احمق نباشم. قول ميدم خفه شم. قول ميدم برای چيزی که هيچ حقی توش ندارم ناراحت نشم.قول ميدم منطقی و صفر و يکی بشم. خيلی حس بديه. خيلی بده که برای بازی که اصلا بازی تو نيست ناراحت باشی. خيلی بده برای بازی که بازی تو نيست اشکات سرازير شه. خيلی بده. خيلی وقت بود اينطوری کنترلم رو از دست نداده بودم. دلم گرفته، بدجوری هم گرفته. کاش اصلا هيچ وقت نمی فهيدم همچين آدمی تو دنيا وجود داره. بد بختی اينه که حتی فکر کردن بهش هم گناهه. الان احساس گناه داره منو می کشه، که چرا دارم گريه می کنم، که چرا نمی تونم بی خيال باشم، که چرا اينقده برام مهم بود.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage