« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
August 07, 2002
اين مدت من تو يه حال و هوای خاصی بودم يه حال و هوای عجيب غريب که نمی تونم خوب توضيحش بدم. يه موقعهايی خوبه. يه موقعهايی درد داره. يکی می گفت نکنه عاشق شدی! تو دلم خنديدم. عشق خنده داره. وقتی دختر مدرسه ای بودم يه تعريفايی براش داشتم. الان نه. مخصوصا تو اين چند ماهه نه. يه چيز بی مزه لوسه. از آدم عاشق هم بدم مياد. حوصله آدمو سر می بره. لوس بازی می کنه. می گه تو از آدم پدر سگ خوشت مياد. آره. آدم پدرسگ خوبه. اما اونم حالتو می گيره. نيش می زنه. اه! اصلا اينا چيه من دارم می نويسم؟ قرار گذاشته بودم ديگه از اين حالتای ماليخولياييم ننويسم. می خواستم فقط بگم اين مدت خل تر از اين حرفا بودم که ايميل جواب بدم يا کارهايی که یه عهده ام گذاشته بودن رو انجام بدم. از همه اونايی که خودشون می دونن بابت بدقولی ها معذرت می خوام.
***
(فقط يه کار مفيد انجام دادم. اونم اينه که دو هفته است سيگار رو ترک کردم. )
|