خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

August 2, 2002


خودمم بعضی اوقات تو کار خودم می مونم. نمی تونم بهش توضيح بدم چه ريختيم. يه دل پر آتيش. دوست ندارم اونايی که دوسشون دارم به اين دل پر آتيش نزديک بشن. اونايی که دوسشون ندارم مهم نيستن. ولی، اونی که مياد سراغ من و منو يه روز عاشق ترين زن عالم می بينه، اگه دوروز بعد ببينه چه کوه يخيم حتما حالش بد می شه. آره می دونم حتما حالش بد می شه. بعد پا می شه ميذاره ميره و من بازم تنها می شم. اونکه دساش گرمترين دستای عالمه و بوسه هاش مهربون ترين بوسه های عالمه اگه فردا بياد و ببينه چقدر دستای من يخه و لبام سرد حتما حالش بد می شه و دلش می گيره.

اونقده احساس تنهايی می کنم. وقتی اينطوری هستی هيشکی برات نمی مونه. همش دو هفته، نهايتش سه هفته جادوی هر چيزی برام باقی می مونه. بعدش همه چی پف می شه ميره هوا. پس وقتی تنها می شم چيکار کنم؟ همه رو پر ميدم برن. بعدش ...




 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage