خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

August 2, 2002


ساعت 3:30 شب ديشب بود. همش بين خواب و بيداری غلت می زدم. بعضی اوقات هذيون می گفتم. اصولا خوابم خيلی هذيون آلود بود. تنم داغ داغ بود. فکر می کنم يه 39 درجه ای تب داشتم. احساس کردم موبايلم زنگ زد. احساس کردم تو خواب و بيداری برام پيغام گذاشت. صبح که از خواب پاشدم يادش افتادم. گفتم عجب خوابی ديدما! بعد از دوساعت رفتم ديدم عجب منگليم! خواب نديده بودم! واقعا از اون سر دنيا زنگ زده بود و برام پيغام گذاشته بود! کلی يه جاييم سوخت که چرا پا نشده بودم باهاش حرف بزنم. ولی دوباره زنگ زد! چقدر حال ميده خوابای هذيونی آدم واقعی بشه بعضی اوقات...



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage