خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

August 1, 2002


امروز اصلا دلم نمی خواست برم سر کار. اصلا کلاسای پنجشنبه ام رو دوست ندارم. هيچی بلد نيستن. هيچی. من منگلم. بايد با درس دادنم حال کنم. وقتی اينا ياد می گيرن منم حال می کنم. ولی اين پنجشنبه ای ها هيچی از قبل بارشون نبوده. الانم هيچی ياد نمی گيرن. امروز سر کلاس عين سگ آقای پتی بل از عصبانيت واغ واغ می کردم! حالم از اين ريخت و حالت خودم بهم می خوره. اصلا ديگه نمی خوام برم. پينکفلويديشم نيست. اين رئيس جديدم هم خودشو می کشه که nice باشه. ولی ديگه زيادی رفتاراش نمايشيه و حرص من در مياد. اينهمه authority بالا سر اين معلما بود و اينجوری گند ميزدن و دست گلاشون (شاگردای ضعيفشون) ميشدن بلای جون ما. وای به حال الان که ديگه موسسه شده کويت و هر کی هر کاری دلش می خواد می کنه. يعنی اگه يکی از قصد می خواست گند بزنه به موسسه نمی تونست اينقدر قشنگ موفق بشه.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage