« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
July 24, 2002
از يادداشتهای شهر شولوغ:
زمان: امروز ظهر، مکان: از چهار راه وليعصر تا ميدون آزادی
توی تاکسی نشستم. شهر غير عاديه. مردم سياهپوش گله به گله وايسادن. ايستگاهای صلواتی شربت هم سر هر چهارراهی هست. خيلی از مردا چفيه مشکی دور گردنشون انداختن. مامورهای نيروی هوايی، زمينی، دريايی، سپاه و راهنمايی رانندگی توی شهر پخشن. لند کروزر، الگانس، پاترول و موتورهای نيروی انتظامی هم هستن. شايد يه پيرزنی داره يه گوشه گريه می کنه. ترافيک وحشتناکه.
تريلی های رو باز رو تزئين کردن. يه سری سرباز توشون نشستن و دارن سنج می زنن. مردم تو کل خيابون آزادی پخشن. سر بعضی چهار راها پرچمای رنگی يا سياه زدن. يه عده از مردم زيلو آوردن و رو زمين نشستن. يه زن جوون که دو تا بجه هم دنبالشن داره گريه می کنه و با جمعيت ميره. يه عده شعار ميدن. ماشين ما يواش يواش ميره جلو. نزديکای استاد معين که می شيم می بينمشون. خيلی زيادن. دورشون پرچم ايران پيچيدن. روی تريلی اسماشون رو چسبوندن. عکسای بعضياشون دست مردميه که دارن راهپيمايی می کنن. يه پيرمردی با عصا سوار تاکسيمون می شه. ميگه هفتاشون رو زنده از زير خاک پيدا کردن! می گه معجزه شده! يه نفر داره با بلند گو "ای گل نيلوفر من..." می خونه. صورتم داغ شده. دختری که بغل دستم نشسته هم زار زار گريه می کنه. زنا و مردايی که دنبال تابوتا ميدون هم دارن گريه می کنن. يکی ميگه کارناواله می خوان سر مردم رو گرم کنن. جنازه عموی سياوش رو که آوردن فقط ازش يه جمجمه مونده بود و دوتا استخون و يه پلاک. جنازه افشين ناظم که هنوزم نيومده. از اينا چی مونده؟
|