« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
July 24, 2002
صبح ساعت 7:15:
راننده تاکسی نارنجی تو ميدون آزادی: بووووووووق، بووووووووق. حمال برو جلو ديگه!
صبح ساعت7:30:
همون راننده می پيچه تو کوچه پس کوچه های انقلاب ميونبر بره چون همه مسيرشون بعد از انقلابه. من از همه بايد زودتر پياده شم. به راننده می گم آقا اين مسيری که ميری به مسير منم می خوره. نمی خواد به خاطر من عوضش کنی. مسير ميون بر به راه من می خوره. منم وسط راه پياده می شم. يه دفعه داد ميزنه گفتی سر چهار راه پيادت کنم منم پيادت می کنم. من می گم آقا من اين راه رو بلدم. می خواستم بگم می تونين منو تو همين مسير پياده کنين. می گه منم اين راهو بلدم! می گم آقا بگذريم، مثل اينکه شما نمی فهميد من چی می گم. داد ميزنه درست صحبت کن. خودت نمی فهمی! اين چه طرز حرف زدنه. می گم من گفتم شما نمی فهميد. اون می گه نه نگفتی "شما" نمی فهمين. گفتی نمی فهمين! عفت کلام کجارفته؟ همينجور ريختين تو خيابون فقط ادا در ميارين. من می گم... نه منکه ديگه چيزی نمی گم. حناق گرفتم. بقيه مسافرای تاکسی ام انگاری حناق گرفتن. تا از کوچه پس کوچه ها مياد بيرون پياده می شم.
ظهر ساعت 12 سر کلاس:
دارم با دو سه تا ااز شاگردام که حالشونو بدجوری سر کلاس گرفتم حرف می زنم. دوتا خانوم با يه بچه راه ميفتن ميان تو کلاسم می شينن. من: خانوما ما اينجا هنوز کلاس داريم. اونا: نمی شنوم چی می گن. من فقط چشم و ابرويی که برام اومدن رو ديدم! از قيافه خانوم معلمی خودم بدم مياد يه دفعه. بد اخلاق و سخت گير. من چرا اينجوری شدم؟
از ساعت 12:30 تا 1:30
داشتيم تو خيابونا گم می شديم. دوتا آدم گنده راهارو گم کرده بوديم!
ساعت يک ونيم تا 2:30
حرف، حرف. پيتزا آفشن. دل بعضيا بسوزه که تنها تنها رفتيم.
ساعت 2:30 تا 3:
بازم دو دستی رانندگی کرد. آقا کار دنيا برعکس شده. تصميمات جدی دارم بچه مردم رو از راه به در کنم. خدا منو ببخشه!
ساعت 4:30:
دارم با يکی از دوستام تو Yahoo حرف می زنم. يه دفعه يادم ميفته ساعت 4:30 شاگرد داشتم.
ساعت 6/6:30
و ا ين منم زنی تنها، در آستانه...
ساعت 7
توی حموم: سرم رو می کن زير آب. آب می شه يخ. با آب يخ از روی اجبار حموم می کنم. وقتی حمومم تموم می شه طبق قانون "مورفی" آب دوباره گرم می شه.
ساعت 8:30
می خوام يواشکی برم که بابام نفهمه چه ساعتی از خونه دارم بيرون که بعد بهش بگم دير رفته بودم که از اونورم دير بيام. تا از پله ها ميايم پايين می بينمش!
ساعت 9:15
وای اين اتوبانا چرا تموم نمی شن.
ساعت 10:30
مثل هميشه خوش ميگذره. اتاق نی نی خيلی خوشگله. يه طبقه کمد اسباب بازی دخترونه. يه طبقه اسباب بازی پسرونه. يکی خيلی قشنگ می خنديد. يکی ايرانی نبود ولی مسلمون شده بود. همه فوری پرسيدن ختنه کرده ؟!
ساعت 11
ساندويچا خيلی خوشمزه بودن.
ساعت 11:30
بابام! بابام! من بايد برم.
ساعت 12:
بابا پای تلفن: طلايی کجايی!!! می خوام بخوابم. (خدا به خير کنه! چرا عصبانی نيست؟!!!!!)
ساعت 12:30
الو! الو! لطفا پس از شنيدن صدای بوق پيغامتونو بذارين. حتما خوابيده....
و اين منم، زنی تنها...
راستی، آهای! شب به خير!
|