خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

July 18, 2002


ديروز جلسه دفاع پينک فلويديش بود. قلبم داشت از تو حلقم ميومد بيرون. از اونورهم هی می خواستم بهش بگم اصلا مهم نيست. cool باش و از اينجور حرفا. سر اين بچه رو هم که نمی شه هيچ جوری گول ماليد. واسش لالايی بخونی تورو خواب می کنه ولی خودش نمی خوابه. اصولا هم در عرض يه روز بهش اطلاع داده بودن که کدش پيدا شده . بايد فرداش دفاع کنه. زنگ زد به استاد داورش. مرتيکه هم برگشته بود گفته بود باشه ميام فردا برات سوت می زنم! خلاصه رفتيم و به سيستم خودش يه دفاعی کرد که داوره از سوالاش پشيمون شد! آخرش هم با يه نمره خيلی خوب قبول شد و پا شديم با بر و بچه های خل و چل، تصديق می کنم خيلی خل و چل! گروهمون کافی شاپ. شديدا دلم می خواد آبروی اين ملت رو ببرم ولی دلم براشون می سوزه. فقط بهتون بگم که اين بعضيا که وبلاگشون رو می خونيد و ميگيد آخی! چه بچه خوبيه و نويسنده آينده مملکته شديدا جينگول و شنگول مستان تشريف دارن! حالا ديگه ماجرای بوق و اينکه يکی بره رو باربند بشينه که بقيه فکر کنن چوب اسکی داريم و باحاليم و کتکی که کسی که اين حرف رو زد از بنده خورد بماند. تازه اصلا نمی گم که اين ملت چه جوری به اين سيب زمينی و پنيرا حمله آور شدن و چيزی برای من بيچاره نذاشتن! ساعت 8 از آرين اومديم بيرون (يعنی يه جورايی محترمانه خودشون گفتن خفه شين ما هم رفتيم!) يکی از بچه ها که ماشين داشت يه دفعه به من گفت بشين پشت ماشين! احسان و پينکفلويديش و رها اشهدشون رو خوندن و رفتن عقب نشستن. فکرشو بکنين ساعت 8 شب تو ترافيک ميرداماد و اتوبان مدرس و همت من رانندگی کنم! خداييش عجب جراتی داشت که اين کارو کرد. خودم هم نفهميدم همت رو چه جوری رد کردم! از کاميونا که سبقت می گرفتم احسان بيچاره از ترس يه کارايی می کرد. الهی بگردم بيچاره اصلا شب موفقی نداشت!!! يه جا تو سرپايينی شروع کردم دنده عوض کردن. اصولا من يه کار بيشتر نمی تونم انجام بدم. يا فرمون رو بگيرم. يا دنده عوض کنم. يا آينه نگاه کنم. ايندفعه هم چون می خواستم دنده عوض کنم فرمون رو ول کردم!! ماشين وسط سر پايينی يک قرايی می داد که حرف نداشت! اين بدجنسا هم که هی می خنديدن. من هر از چند گاهی ميومدم اين دنيا و بعد دوباره از اين دنيا خارج می شدم! به جز فرمون و جلوم هيچی نه ميديدم و نه می شنيدم. اين دوستمون بايد به جای من همه جارو نگاه می کرد. وسط کار يادم می رفت دنده چندم! دو سه جا هم خلاص رفتم که هيچ کی خدا رو شکر نفهميد!! تازه دنده چهار هم رفتم. 2 ساعت رانندگی کردم.تنها کاری که نکردم لايی کشيدن بود. فقط نمی دونم چرا آخرش دوستمون بهم گفت يه يه ماهی بايد رانندگی کنم تا راننده بشم! اونم تازه فقط تو شهر! وقتی رسيديم اينا همشون فکر کنم يه ده کيلويی وزن کم کرده بودن! نمی دونم چرا رنگ بعضيها هم يه جورايی پريده بود! به منکه خيلی خوش گذشت به هر حال و از رانندگيم شديدا لذت بردم!



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران