خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

July 11, 2002


ديروز يکی از اون روزا بود. هم گريه کردم، هم خيلی خنديدم، هم کلی حرص خوردم. صبح کله سحر مثل هميشه 6 از خواب پا شدم. 6:30 با بابای پينکفلويديش ميريم سر کار. دلی دلی داشتم می رفتم طرف پارکينگ که پينکفلويديش رو موبايلم زنگ زد. آخه از 6:30 گذشته بود ترسيده بود خواب مونده باشم که خوب از من اصلا اين کارا بعيد نيست! خلاصه تا من به در پارکيگ برسم با هم حسابی صحبت و غيبت کرديم تا بهم رسيديم. ياد فيلم Clueless افتاده بوديم. البته ما صد برابر از آليشيا جون باحالتريم!! (باورتون نمی شه اگه بگم اين آليشيا جون هنرپيشه محبوب کی بوده!) خلاصه پاشديم رفتيم سر کار و من بازم حرص خوردم. پينکفلويديش استعفا داده. بس که يه مشت بی شعور اون بالا نشستن و دارن ميرينن تو موسسه ما. من حالم خيلی خيلی گرفته چون با چشای خودم شاهد بودم که اين چه جوری کار کرد و پيشرفت کرد. حالا يه مشت عمله اومدن اصلا نمی دونن چه غلطی دارن می کنن. اه اصلا يادش ميفتم گريه ام می گيره. گور بابای همشون. آدم اعصابش راحت باشه از اينکه همه چيش بره زير سوال خيلی بهتره...

ظهرش من با يکی از دوستای عزيزم قرار ناهار داشتم. کلی خورديم و خنديديم. من اصولا رستوران گيپا رو خيلی دوست دارم. يه جای دنجه که چند تا غذای خوشمزه توش حتما پيدا ميشه. البته حيف که اون تابلو خوشگلشو که عکس ... داشت برداشته. بعدش من و پينکفلويدش و 3 تا ديگه از دوستای قصه گو با يه آدم باحال قرار داشتيم. برای کار ديگه ای پيشش رفته بوديم. اما بعدش يک ساعت نشستيم باهاش گپ زديم و خنديديم. خيلی حال ميده آدم پای صحبتهای زنی بشينه که از زندگيش راضی بوده.

بعدش من و پينکفلويديش رفتيم کافی شاپ و لمبونديم و ور زديم و به ريش دنيا خنديديم جای همتون خالی! زده بود به سرمون برگشتنه پياده بريم. ملت ريخته بودن بيرون. پينکقلويديش طبق معمول دلش تاب می خواست. بالاخره ما يه روزی سوار اين تابای پارک ملت می شيم! با هم آواز می خونديم. Flinch خونديم، Particular Time خونديم، So Unsexy خونديم. Thank You For Hearing Me هم خونديم. از جلوی رومون يه مرده داشت ميومد. بعد ما متوجه شديم که ايشون دستشون رفته به طرف زيپ شلوارشون. پينکفلويديش گفت نگاه نکن، نگاه نکن! رومونو کرديم يه طرف ديگه که جفتمون زديم زير خنده. آخه تا رومونو کرديم اونور با يک کون مواجه شديم! يه زنه بچه شو سرپا گرفته بود لب جوب پارک ملت. اين حالتش واقعا خنده دار بود. ملت فکر کرده بودن که ما روانمون ديگه پاکه پاکه! متلکهايی که شنيديم: موبايلتو بخورم، لای پاچشو! اوووووووووفففففففف! بقيه اشم که خودسانسوری می شه.

سوار تاکسی شديم که بريم ونک. جلو دو تا پسر نشسته بودن. يکيشون يه گردنبند پلاستيکی مسخره انداخته بود گردنش. مام شروع کرديم طبق معمول به انگليسی مسخره کردن . اين دو تا پسرام که سوژه پيدا کرده بودن شروع کردن ادای مارو دراوردن و به ما خنديدن. راننده هه هم ديگه از دست ماها خندش گرفته بود. همين وسطا بود که دوست پينکفلويديش زنگ زد. پينکفلويديش داشت می گفت که استعفا داده و اونم از اونور داشت جيغ می کشيد چرا و همه تاکسيم می شنيدن چی می گه و مام از خنده روده بر شده بوديم که اين وسط يه دفعه دست يکی از پسرايی که جلو نشسته بو د خورد به دست پينکفويديش. آخه اون دستشو آورده بود پشت از شيشه ما کرده بود بيرون. پسره برگشت يه نگاهی کرد که پينکفلويديش هم خيلی جدی در حالی که داشت در مورد مدير عمل جينگولمون به دوستش توضيح می داد بر گشت به پسر ه گفت آفا دستمال بود تو دست من، چرا اينجوری نگاه می کنی؟ پسرم گفت من فکر کردم سوسکه و طبق معمول پينکفلويديش هم جوابشو داد و من و دوست پينکفلويديش هم که اونور پشت خط بود از خنده مرده بوديم. پسرا هم غش غش می خنديدن. از اونجا يه دربست گرفتيم برای اکباتان. پينکفلويدش زنگ زد به "ر" يکی از دوستاش. فکر می کنين اون کجا بود؟ خانوم بعد از 2 هفته زنگ زده به آقا. آقا تو صف مسجد برای چله مادر بزرگشون بودن! اصلا اين sense of time اين بچه منو کشته! "ر" هم وسط ختم داشت از خنده می مرد. شديدا عجله داشتيم که زود برسيم که من قبل از رسيدن بابام برسم خونه که البته طبق قانونن مورفی تا از ماشين پياده شديم بابا جان رو ديديم!

رسيدم خونه داشتم از خواب می مردم چون سردرده هم دهنمو صاف کرده بود. اومدم يه سری وبلاگ بخونم که برم تو آهو بنويسم که ويندوزم بالا نيومد. اين ويروسا بالاخره حال منم جا آوردن. يه فايلی بود به نام Goldfish که اصلا ديگه اين اواخر از اسم خودم به خودم فرستاده می شد! خلاصه يه جورايی آهو هم بی آهو شده بود. به علی پيروز نصفه شبی زنگ زدم گفتم براشون ايميل بزنه که بچه من حالش بده و من نمی تونم بنويسم. داشتم با علی خدافظی می کردم که یه دفعه گفت ورقه هاتو صحيح کردی؟...

ديگه نمی خوام ادامه بدم چون وقتی اين سوالو از من کرد ساعت 1 شب بود . من 30 تا ورقه اساس داشتم که بايد صحيح می کردم و 8 صبح تحويل ميدادم و به کل هم يادم رفته بود که اصلا همچين ورقه هايی وجود داره! فرداشم يعنی امروز بايد 6 پاميشدم و از 8 صبح تا 4:30 عصر 4هم تا کلاس داشتم! هنوز خودم باورم نمی شه که به همه کارام رسيدم و امروز تونستم 4 ساعت و رو دوام بيارم و با وجود اينکه دور از چشم بچه ها چرت می زدم بچه ها بازم اومدن آخر کلاسو تشکر کردن که من چه معلم اکتيوی هستم! فقط اينو بگم که اونقدر خسته بودم که قرار شام امشب با دوست پسرم رو بهم زدم و تا 8:30 شب گرفتم خوابيدم. يه خورده مسخره نيست؟



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران