« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
July 05, 2002
از يادداشتهای شهر شولوغ:
رفتم به طرف آژانس که بگويم ماشينشان استارت نمی زند. همان موقع آمد. نمی دانم از کجا. مثل صاعقه آمد. دستانش را به سوی من آورد. سينه های من را در دستانش فشار داد. تير کشيد. درد داشت. فرار کرد. دنبالش می دويدم. راستش را می خواهی بشنوی؟ می خواستم بکشمش! به گرد راهش هم نرسيدم. تند می دويد. تنم می لرزيد. راننده آژانس فقط نگاه می کرد. راننده های ديگر بيرون آمده بودند و می خنديدند. از همان خنده هايی که مو بر تن آدم سيخ می کند. تنم می لرزيد. تير می کشيد. بوی خاک همه تنم را فراگرفته بود. دستان نوازشگر او می خواستند آرامم کنند. راننده آژانس گفت:" می توانستم بگيرمش اما گفتم او بيمار روانی است." چه اهميت دارد؟ بيمار روانی؟ همه بيمارند. مردانمان بيمارند. دختران فروغ هم بيمارند. تنم درد می کند. انگار به اندازه عمر خلقت زن تنم درد می کند. حريم ما جايی گم شده. حريم ما جايی ميان قانونها و دينها و انقلابها و روشنفکريها گم شده. حريم ما جايی ميان مردانگی نابود شده امان گم شده. حريممان جايی ميان زنانگی به لجن کشيده شده امان گم شده.
|