« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
July 05, 2002
اگر از دل من خبر داشتی. دارد می ترکد. انصاف نبود که اينقدر دير کند. سه سال دير کرد. سه سال دير کردم. هميشه دير می شود. به او نگفتم که چقدر بوی باران می داد. گفت ديدی که بوی باران نمی دادم و من گفتم شايد!
***
درختانی که می شناسمشان و من امشب مهمان داشتيم. قدم زديم، قدم زديم و دستان من دستان او را میخواستند. نکند اينبار هم دير شود؟ هميشه که دير شده. دل من ديگر طاقتش را ندارد. اشکهايم را می بينی که چگونه بر روی صفحه کيبرد کليک کليک می کنند؟ اينها الفبا نيستند. قطرات اشکی هستند که از دستانم می طراوند. چشمانم خشک شده. ديگر طاقتش را ندارم. کاش يکی می فهميد در اين دل من چه می گذرد. می خواهم زمان بگذرد و من هيچ نفهمم که چگونه گذشته. به خدا خيلی بارش زياد است. تحملش از من خارج است. کاش می دانستی چگونه می گذرد. سخت، کند، دردناک. کاش می شد به تو می گفتم که چه شده. می دانم که می فهميدی. اما نمی توانم بگويم. لال شده ام انگار.
***
چشمانم را می بندم. آوای موسيقی شايد به دادم برسد. مرا ببخش. کاش می توانستم برايت بگويم. کاش تو حرف می زدی. صدايت خوب است. تو حرف بزن. از آن چيزهايی بگو که نمی خواهی بگويی. بگو تا بشنوم. سرم درد می کند. يک نفر خيلی دير کرده بود. تنها اميدم به تو است. نکند تو هم دير کرده باشی و ديگر خيلی دير شده باشد؟
|