خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

July 03, 2002


الان بايد جايی برم. خونه يکی از دوستام. اما يه جوری شدم. اصلا نمی تونم از جام جم بخورم. همينطور به صفحه شيشه ای مانيتورم خيره شدم.

Lady, ...can't you see,you are my delight

اين آهنگه حالمو خوب می کنه. دلم ميگيره. دلمو باز می کنه. خودمم نمی دونم چيکار دارم ميکنم. خورشيد خانومم که ديگه حسابی سانسوری شده. تقصيره خودمه. حالا که می شناسنم ديگه خيلی چيزا رو روم نمی شه بگم. سخته. عادت به نوشتن تو دفترم يه مدتی از سرم افتاده بود. فکر کنم دوباره برم سراغ همون. اين چيزايی که الان تو دلمه رو بايد خالی کنم. اما اينجا ديگه جاش نيست. فقط تقصيره خودمه. اشتباه کردم گذاشتم خورشيد خانوم رو بشناسن.

اين روزا خيلی خيلی سرم شولوغ بود. 2، 3 تا تعهد داشتم که بايد تا دوشنبه بهشون عمل می کردم. بايد داستان می نوشتم. يه داستان دردناک. بعضی اوقات فکر می کنم می بينم چقدر کار ژورناليستی مشکله. يه جوری انگار داری از غم و بدبختی آدمای ديگه نون در مياری. حالم بد بود. دلم می خواست مانيتورم رو بشکونم!

ديروز بالاخره آرومم گرفت. با يه دوست خوب رفتم يه رستورانی که خيلی دوست دارم. 3 ساعت حرف زديم و خنديديم و لمبونديم و من سيگار کشيدم. ديگه نمی تونم از ديروز بنويسم. آح نبايد می ذاشتم خورشيد رو بشناسن.

سر اين ويژه نامه جام جهانيم کلی خنديدم! برای اولين بار بيشتر ايميلها از طرف خانومها بود! از دست يکی از ايميلها که کلی خنديدم. از اول تا آخرش فقط داشتيم قربون صدقه اين جيگرها می رفتيم! فکر کنم يه چهار باری ايميلهامون رو رد و بدل کرديم. دوستانی هم که اين چند وقته مجال بد و بيراه گفتن پيدا نکرده بودن چون من حسابی بساط خودسانسوری راه انداخته بودم کلی بهانه پيدا کرده بودن! اونقده از دست ايميلهاشون خندم گرفت که حد نداره! اون اولا جوش مياوردم. به ايميلهاشون جواب ميدادم و سعی می کردم حتما بهشون بفهمونم که دارن اشتباه می کنن. الان يه خورده عقلم اومده سر جاش. با خيال راحت ديليت می کنم.

چند تا ايميل بود از وبلاگهای جديد که من برم بخونم و نظر بدم. من وبلاگ خودم رو به زور می رسم آپ ديت کنم. بعد هم مگه من کيم آخه برم نظر بدم؟ هر صدايی که از گلو بيرون بياد تو اين وانفسای بی صدايی اهميت داره، ارزش داره. حالا من کيم که برم بخونم بگم آقا طولانی بود من حوصله نداشتم بخونم يا خيلی خوب بود و از اين جور حرفا؟ منم يکيم عين خود تو که وبلاگ می نويسی. شايد حتی خل تر از تو. بنويس هر چی که دوست داری. به نظر بقيه کار نداشته باش. فقط نذار بشناسنت! يه سری از ايميلها رو هم خيلی دير جواب دادم که به خاطر همون اوضاع قاراشميشم بود.

نمی دونم چرا اينقده بی حوصله شدم الان. اصلا يه چيزای ديگه می خواستم بگم اينجا. از ناهار ديروز، از اينکه منو اينقدر قشنگ غافلگير کرد، از اينکه هنوز گيجم و می ترسم، از اينکه عين اين دخترای 14 ساله شدم، از اينکه ديگه برام هيچ انرژی نمونده برای شروع يه رابطه ديگه، از اينکه خسته ام، از اينکه دلم از سنگ شده، از اينکه با تمام اين حرفا بازم دلم می خواد باهاش فرداشب برم سينما، از اينکه می ترسم اينم بوی خاک بده به جای بارون...

چه می دونم! چقدر حرف زدم. (اصلا همينا رو هم نبايد می نوشتم!) دلم برای وبلاگ پينک فلويديش تنگ شده. اون روزی يکی يه صفحه از آرشيوش رو برام فرستاد. يه جوری شدم صفحشو ديدم. خودشو هر روز می بينم. حالش خوبه. از دست اين دله ديوونه ها راحت شده. ولی هنوزم خيال نداره بنويسه. کاش کاری از دس...

شب دوباره ميام می نويسم. فعلا پاشم برم خونه دوستم.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران