« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
June 20, 2002
يه قرارپيامی بود امشب. منم دعوت کرده بودن. اولش به خودم گفتم نرم بهتره. آخه منکه کسی رو نمی شناسم. تازه اصلا شايد بقيه بچه ها خيلی خوششون نياد يه غريبه تو جمعشون ببينن. بعد هم گفتم ارزشش رو نداره باز غر غرای بابا رو بشنوم. بعدش يکی از بچه ها يه ايميل وسوسه آميز برام زد. بعدش ديدم بازم شب جمعه می شه و منم يه گوشه کز می کنم و دلم می خواد با خودم قهر کنم. بعدش ديدم وقتی آدم می تونه با دوستای گلش بره بيرون چرا نره؟
قرارشون تو يه پيتزايی تو يه گوشه ای تو اين شهر شولوغ بود. کولرش خوب کار نمی کرد. همش 4 تا سيب زمينی سفارش دادن. پيتزاهاش خيلی خوشمزه بود. بچه های پيام خيلی باصفا بودن. اصلا احساس غريبگی نکردم. اما خودمونيم بعضيهاشون خيلی نابغه ان! امان از دست اين پسرای شيکمو. چهارتاشون يه پيتزای شيش نفره سفارش داده بودن تازه بازم به پيتزاهای ما چشم داشتن. اونقده خوردن که حد نداره!!! پول پيتزا رو ده بار شمردن. هر دفعه يا پونصد تومن کم ميومد، يا هزار تومن زياد ميومد، يا پونصد تومن زياد ميومد! اونقده پولارو شمرده بودن پولا خيس شده بودن! خوب شد ننداختنمون بيرون! بعدشم می خواستن برن يه پارکی که اسمش قورباغه بود! منکه نمی تونستم برم. بابا دستور داده بود زود بيام خونه. دوست گلم اومد منو رسوند. دوست داشتم می رفتم باهاشون پارک. دوست داشتم کيک بی بی رو بخورم. دوست داشتم تولد منم بود. دوست داشتم منم يه پيامی بودم. دوست داشتم منم ...
|