خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

June 16, 2002


يه ترم ديگه هم شروع شد. يه دوره ديگه از عمرمنم تموم شد. هر ترمی که تموم می شه منم يه جورايی پوست ميندازم. انگاری يه سال ديگه هم گذشته. اين ترم يه کلاس ترم اولی دارم. درس دادن به ترم اولی ها جون آدم رو ميگيره و خيلی آدم رو خسته می کنه. ولی يه عالم ديگه ای داره. يه جورايی شاگردها با ترس بهت نگاه می کنن. وقتی که اين ديوار ترس و فاصله رو بعد از دو سه روز از بين می بری و باهات رفيق می شن خيلی حال ميده. هميشه با شاگردهايی که ترمهای اول و دومشون بوده خيلی خوب ارتباط برقرار کردم. اين ترم دو تا خواهر 15 و 16 ساله تو کلاسم دارم که شديدا خجالتی هستن و ازم می ترسن. يه خورده امروز سر به سرشون گذاشتم يخشون يه خورده باز شد. خيلی عشق می کنم وقتی از هيچ يه چيزی می سازم. ترمای بالاتر از قبل يه چيزی می دونن. اما اينا معمولا خيلی کم می دونن. آخر ترم وقتی می بينی در حد ترم خودشون مثل بلبل حرف می زنن کيف دنيا رو می کنی. يه خانومه تو کلاسمه که مال ارمنستانه. فارسی هم بلد نيست. جلسه اول چند تا از قانونهای کلاس رو به فارسی به بچه ها گفتم. بعد مجبور بودم به همون انگليسی و چند کلمه فارسی که بلده به اونم بفهمونم جريان چيه. خيلی راحت باهام ارتباط برقرار کرد. نمی دونين چه کيفی بهم داد وقتی تونستم همه چيز رو بهش بفهمونم. فکر کنم اگه اين کارم هم نبود ديگه حسابی خل می شدم.
***

گيجم يه جورايی. فقط اومدم اينجا شر و ور بنويسم شايد يه جورايی فهميدم چی به چيه. اصلا نمی فهمم دوروبرم داره چی ميگذره. يه چرخه است که داره همينطور تکرار می شه. يه سری فکر که مثل زنجير بهم پيوسته شده و مياد تو کلم. اين زنجير همينطور تو کلم می چرخه. خيلی مسخره است که من هيچ کاری نمی کنم برای اينکه اين زنجير رو پاره کنم. قرار نيست که معجزه بشه يا اينکه يکی از آسمون نازل شه. فقط خودمم و ذهن خودم. خيلی وقته که به اين نتيجه رسيدم که پيامبر هر آدمی ذهن خودشه و هزار توی افکارش. داستان کتابخانه بابل بورخس رو خوندين؟ اونقدر پيچيده است که خودمم خيلی خوب نفهميدمش. اما يه ايده جالبی توش بود. هر فکری رو به يه کتابخونه تشبيه کرده. هر کتابی تو اون کتابخونه يه بخش از ذهن آدميه. همه کتابخونه ها به هم وصلن. همه با هم يه لابيرنت تشکيل ميدن. احساس می کنم ميون اين کتابخونه ها گم شدم. نمی دونم شايد از کتابخونه خودم اومدم بيرون و رفتم تو يه کتابخونه ای که مال من نيست و کتابهاش جنس من نيستن. نمی دونم. نمی دونم اصلا چرا اينارو دارم اينجا می نويسم. بازم دو سالم شده. ولی خوب دو سالمم نشده. وقتی دو سالم بود از تاريکی و سوسک اصلا نمی ترسيدم. الان حتی از شاپرکها هم می ترسم.
***

ولی هنوز يادم نرفته
"هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين مال منست..."



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران