« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
June 14, 2002
...I can feel so unsexy
چهارشنبه روز عجيبی بود. صبح خيلی آبغوره گرفتيم. رئيس بزرگ داشت ميرفت. دلم مثل هميشه گرفت. هر وقت يکی ميره من دلم ميگيره. دلم ميگيره چون خودم هنوز نتونستم برم. دلم ميگيره چون دلم برای اون آدمی که ميره تنگ می شه. دلم ميگيره چون فکر می کنم يه آدم خوب ديگه داره مملکتمون رو ول می کنه و ميره. کاری که خودم هم به محض اينکه بتونم می کنم. پينک فلويديش گريه نکرد. حتی وقتی که رئيس بزرگ اومد وسايلش رو جمع کرد و روی ميزش رو هم خالی کرد گريه نکرد. رفتيم با هم همون کتابخونه لعنتی که من بايد ازش کتاب بگيرم. نه اون حال موندن تو موسسه رو داشت نه من حال تنهايی رفتن به اون کتابخونه لعنتی رو. رفتيم يه ناهار مزخرف خورديم تو يه جايی که هميشه به ما احساس آخر دنيا بودن ميده. يه حال عجيبی داشتيم. مست و ملنگ بوديم. گيج بوديم. نمی دونم بگم خوب بوديم يا بد؟ اومديم خونه ما و طبق عادت چند روزمون Alanis Morissette گوش کرديم. سر آهنگ So Unsexy صدای ضبط رو بلند کرديم و بلند بلند هم باهاش می خونديم. جای همتون خالی بود که اين صحنه های تاريخی رو ببينين! هميشه هر وقت که با هم آواز می خونيم تصور می کنيم که اگه ماهواره های جاسوسی مثلا از همه صحنه های زندگی ما فيلمبرداری کنن اون وقت قيافه ملتی که آواز خوندنای مارو می بينن چه ريختی ممکنه بشه! نميدونم چرا اين آهنگ So Unsexy اينقدر حال داد. احساس می کنم عاشق شدم. حالا عاشق کی البته خدا ميدونه. عاشق يه تصوير خيالی شدم انگار که هر دفعه تو يکی میخوام پيداش کنم. الان هم شديدا به يکی توی افکارم گير دادم. يه نفر که احساس می کنم همونه! البته مطمئنم که اون نيست. مطمئنم که مثل هميشه خودم اين تصوير رو ازش ساختم. ولی نمی دونم چرا ازش می ترسم. نميدونم چرا I can feel so boring for someone so interesting ...نميدونم چرا اصلا ميترسم نزديکش بشم. دلم می خواد به بدترين شکل ممکن پسش بزنم. چه ميدونم شايدم اين حال من مال فن کوئل هامون باشه که باز شدن! هوای اتاقم يه خنکی خاصی داره. يه جورايی خيلی حال ميده. شايدم مال اينه که خرداد ماهه. من هيشه تو خرداد ماه عاشق بودم. آره مال خرداده حتما. نميدونم تا حالا شما اينطوری شدين؟ عاشق يه نفر که نميدونين کيه؟
بعدش رفتيم زديم بيرون. نميشد اصلا تو خونه موند. نميدونم تا حالا از کافی شاپ مود (Coffee Shop Mood) اينجا نوشتم يا نه. اين يه مود خيلی خوبيه. يه مودی که آدم رو از کارو زندگی ميندازه. از دوران دانشگاه دوران ليسانس اين حال تو کله مون افتاد. ما عمرا به غير از کلاسهای معارف سر کلاسی غيبت می کرديم. ولی بعضی اوقات ميرفتيم دانشگا ه و ميديديم که نه خير! اصلا نميشه رفت سر کلاس. خلاصه پا ميشديم می رفتيم يه کافی شاپی و می لمبونديم و می خنديديم. بعضی اوقات هم می رفتيم پای سيب می خريديم و از خونه چايی بر ميداشتيم و ميرفتيم تو "هفت تپه" اکباتان زير درختای کاج ولو می شديم و با کفشدوزکا بازی می کرديم و من سيگار می کشيدم و پينک فلويديش هم بهم چپ چپ نگاه می کرد. يه موديه که آدم رو گيج و خوش می کنه. يه مودی که مثلا باعث ميشه پينکفلويديش تو ميدن تجريش از تاکسی پياده شه و ببينه که کيفش نيست و فکر کنه تو تاکسی جاش گذاشته و با خورشيد دو دور دنبال تاکسيه تو ميدن تجريش بدوه و نتونه بگيردش و بعد بره دانشگاه و ببينه خيلی شيک کيف به اون گندگی رو تو دانشگاه جا گذاشته و اصلا هم حاليش نشده! اون روز هم جلسه توديع و آلانيس موريست و خيلی چيزای ديگه شديدا مارو تو دچار کافی شاپ مود کرده بود. رفتيم زديم بيرون و به اين نتيجه رسيديم که ما دوتا متاسفانه يا خوشبختانه بدون هم نمی تونيم هيچ جا بريم و اگه قرار شد يه روزی از ايران بريم حتما بايد باهم بريم. اصلا خودمونيم adventure داشتن و کافی شاپ مود داشتن و جلوی ماهواره های جاسوسی آلانيس موريست خوندن تنهايی اصلا حال نميده!
***
و خلاصه
I can feel so ignorant for someone of sound mind
می ترسم بهش نزديک ... می ترسم دلم ... می ترسم خيلی بد ... می ترسم خيلی با تصوير خيالی من فرق ... می ترسم همه چی خراب ... نه، اينا نبود. می ترسم بوی بارون نده. همين!
|