« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
June 10, 2002
يک:
(توی کلاس)
دهنم کف کرده. نفسم بالا نمياد. اونقدر توضيح دادم که معنی همه چی برام از بين رفته. ازشون می خوام گوش بدن به حرفام و وقتی يکی يه چيزی می گه نفر بعدی بلافاصله همون رو تکرار نکنه. بعد که اين حرفا رو می زنم از يه شاگردی می خوام که سوالی رو که ساخته از يه نفر ديگه بپرسه. دقيقا همون سوال نفر قبلی رو تکرار می کنه! سرم گيج ميره. می شينم سر جام. پيش خودم فکر می کنم حتما سوء تغذيه داره و ذهنش نمی کشه.
دو:
(توی کلاس)
دو هفته مونده ترم تموم شه. به بچه ها وضعيت تحصيليشون رو اعلام می کنم. اونايی که گفتم بهشون اگه همينطوری پيش برن رد می شن ميريزن سرم. يه جورايی خودم رو بی دفاع می بينم. آدما چقدر ذهنشون فيلتر داره. هيچ کدوم از اشتباهاتشون، حتی اشتباهات همون روزشون رو هم يادشون نمياد. يکيشون وسط موسسه بلند بلند می گه (حتما منظورش عربده کشی نیوده) من اگه رد شم ديگه نميام. منم بهش می گم خوب نيا.
سه:
(تو دفتر پينک فلويديش)
شاگردت زنگ زده شکايت که تو گفتی ردش می کنی. رئيس بزرگ هم طرف تورو گرفته و گفته هر چی معلمتون تشخيص بده. گفته منو بفرستين مصاحبه. بازم رئيس بزرگ گفته بستگی به معلمتون داره.
چهار:
(سر کلاس)
بچه ها اگه تو خونه نوار گوش ندين تلفظاتون همينطوری می مونه. اگه تمرينهاتون رو انجام ندين تمرينتون کم می مونه. اگه دير بياين اصل کار کلاس رو که يک ربع دوم کلاسه از دست ميدين. اگه به من گوش ندين بعد نمی فهمين چيکار بايد بکنين. اگه زياد غيبت کنين کلی از درس رو از دست ميدين.
پنج:
(توی خيابون)
منتظر تاکسيم. همه پولام ته کشيده و نمی تونم آژانس بگيرم. آفتاب رو مخمه. زير پل عابر سايه افتاده. 3 تا پسر هم زير پل وايسادن. هر چی وای ميستم تاکسی نمياد. مجبورم برم زير سايه پل بغل دست پسرا. يکيشون می گه خوب چهارتا شديم يه دربست بگيريم. بقيشون می خندن. يه تاکسی خالی مياد. اينا می شينن عقب و به منم می گن سوار شم. من رومو می کنم اونور. تا بيست دقيقه بعدش هيچ تاکسی ديگه ای نمياد. فقط يه اتوبوس پيداش می شه. خودم رو به زور می چپونم توش. خيلی ديره.
شش:
(2 ساعت بعدش، جلسه توجيهی)
عزيزم تو رد شدی چون امتحانت رو بد دادی. شما رد شدی چون تو حرف زدن مشکل داری. شما بايد بری مصاحبه تعيين سطح، به خاطر اينکه فلان چيز و فلان چيزو بسار چيزت ضعيفه. برای اينکه از پايه مشکل داری.به خاطر اينکه اون روز که بهت گفتم فلان کار رو بکنی نکردی. برای اينکه فلان روز اينقدر از درس عقب بودی، برای اينکه...
هفت:
(نيم ساعت بعد تو دفتر اساتيد در حال ورقه صحيح کردن)
در رو باز می کنه بدون در زدن. خانوم حالا نمی شه من نرم مصاحبه. نه عزيزم. به همون دلايلی که گفتم نمی شه.
(نيم ساعت بعد ترش، همونجا) همون شاگرد، همون حرفا. نيم ساعت بعد ترش هم...
هشت:
(همونجا)
يه شاگرد ديگه در رو بدون در زدن باز می کنه.
من: سلام!
اون:سلام!
من:چرا الان اومدی؟ بايد يک ساعت پيش ميومدی. جلسه توجيحی تموم شد.
اون: من فقط نمر مو می خوام.
من: رد شدی متاسفانه عزيزم.
اون: اونو که می دونستم. نمرمو می خوام.
من: نمرتو اجازه ندارم متاسفانه بگم.
اون: معلم ترم قبلمون گفت.
من: خوب ايشون حتما نمی دونستن نبايد نمره ها رو گفت در حالی که دارم حرف می زنم پشتشو می کنه به من و ميره و می گه اگه می دونستم نمرمو نمی گين نمی اومدم و در رو می کوبه بهم و ميره. شيرينی که يه شاگرد ديگه آورده تو دهنم می ماسه. معلمها شوکه شدن. يکيشون می گه چه بی ادب. يکيشون شروع می کنه سخنرانی که من اصلا اجازه نميدم به شاگردام که...
نه:
ساعت نه و نيم شب. بالاخره ورقه ها تصحيح می شه و با دوستم ميايم از موسسه بيرون. يک ربع منتظر تاکسی می شيم. يه مرد پنجاه ساله برامون بوق ميزنه. يه ...
***
اما من هنوزم کارم رو دوست دارم.
|