« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
June 07, 2002
برای همه قصه نويسای جمعمون که بوی بارون می دن.
اومده بوديم قصه بخونيم. هميشه می رفتيم يه کافی شاپ. اين دفعه رفتيم لابی هتل لاله. سرم درد می کرد. گوشواره هامو گوشم کردم. نمی دونم چرا؟ آخه هيچ جايی نداشتم اينارو گوشم کنم. گوشواره زير روسری مثل پرتقال با پوست می مونه. ولی خوب همينکه به پرتقال آبدار زير پوست فکر کنی حالت خوب می شه. منم از روی روسری روی گوشام دست می کشيدم و حالم خوب می شد. يه نفر انگاری باهامون قهر بود. باهامون راه نمی رفت. وقتی بهش گفتيم قصه اش چاپ شده تو روزنامه خوشحال نشد. نمی دونی چه ذوقی کرده بودم وقتی اسمشو ديده بودم تو روزنامه. کلی حالم گرفت. تو دلم بهش فحش دادم. هتل لاله رامون ندادن. گفتن زيادين. اينجا نمی شه قصه بخونين. شکل صندليا رو نبايد عوض کنيم. رفتيم يه جای ديگه که بتونيم قصه بخونيم. اسمش "پاپا" بود. يه پاپای تپلی هم يه گوشه ای نشسته بود. خنک بود. سقفش آينه داشت. دستم رو کشيدم رو گوشام. حالم خوب شد. فقط جای يکی خالی بود.
کلی جيغ و داد کرديم. يه آقای نقاش داريم. کلی دعوامون کرد. گفت قصه هامون درازه، گفت ديکته هامون غلط داره، گفت خيلی خوشيم.آقای ريشوی جمعمون ساکت نگاهمون می کرد. من و دوستم بلند بلند حرف می زديم. اونی که انگار باهامون قهر کرده بود شروع کرد حرف زدن. وقتی حرف زد ديگه تو دلم بهش فحش ندادم. وقتی که ديدم هيشکی با هيشکی ديگه قهر نيست حالم خوب شد. چقدر جای يه نفر خالی بود.
دو نفرمون سايدر آناناس سفارش دادن. فکر می کنی چی بود؟ آب آناناس داغ!! قيافه هاشون رو بايد می ديدی! کلی دلم خنک شد. يکيمون سربازه. کچل کچل. خيلی دلش پره. حرفای آدم بزرگارو می زنه. يکی ديگمون شاعره اما نمی دونم چرا قصه می گه. اين دوتا و من شروع کرديم سيگار کشيدن. دود سيگارامون که رفت هوا حالم خوب شد. اونی که فکر می کردم باهامون قهر بوده سرشو انداخته بود پايين و با فندک من بازی می کرد.فکر کردم چقدر من بی رحم بودم. خيلی دلم می خواست می فهميدم تو کلش داره چی می گذره. آقای ريشو دعوامون کرد. گفت بسه ديگه! قصه هاتون رو بخونيد. گفت داريم حرف بد می زنيم. آخه حرفامون بوی قصه هامون رو نمی داد. وقتی اون آقاهه که فکر می کردم باهامون قهره گفت بازم مياد برامون قصه بخونه حالم خوب شد. اما چقدر جای يه نفر خالی بود.
يه قصه نويس تپلی داريم که خيلی ماهه. قراره حرفاشو گوش بديم اما نمی دونم چرا هيچ کس حرفاشو گوش نمی ده و اونم ناراحت نمی شه. حتی آرژانتين هم باخت زياد ناراحت نشد. نتونستم سر به سرش بذارم!
وقتی شروع کرديم قصه بخونيم حالم خوب شد. دستام يخ کرده بود. دلم می خواست سرم رو بذارم رو شونه های دوستم. گفتم همه فکر می کنن ديوونه شدم. دستامو گذاشتم تو ی دستاش که عين بخاری می مونه. حالم خوب شد.
بهشون گفتم قصه هاشون رو نخونن تا من برم دستشويی و بر گردم. دردستشويی از بيرون قفل بود. قفل رو باز کردم. يه هل دادم. در باز نشد. گفتم حتما يکی توشه. بر گشتم. يه ربع صبر کردم. ديدم کسی ازش نيومد بيرون. بعد يه دفعه فهميدم چقدر احمقم. آخه اگه کسی توش بود که نمی تونست در رو از بيرون قفل کنه!! اون آقاهه که با فندک من بازی می کرد و باهامون ديگه قهر نبود يه نگاه بامزه به من کرد. آره می دونم خيلی گيجم!
يه دفعه دو تا پسر دهاتی سياه سوخته اومدن تو کافی شاپ. يکيشون ويولن داشت و اون يکی دمبک. پسره گفت خانومها آقايون گوش بدين و پول بدين. ما خيلی تو حس بوديم. آهنگ بندريشو که شروع کرد از خنده منفجر شديم. وقتی می خوند دلم می خواست برم رو ميز شيشه ای برقصم! به قول آقا شاعره "دامبولی سيته" خونمون انگار اومده بود پايين. وقتی گفت "دل من دريا شده" بشکن زدم و حالم خوب شد. وقتی بشکن زدم آقای ريشو ديد و خندش گرفت.
"دل من دريا شده، ديوونه خراب شده،
ديوونه از دل من، پی اين دنيا شده، پی اين دنيا شده..."
ازش پرسيدم اين چيه می خونی. گفت "اين آهنگ بندريه، اصلش هنديه، اما من به فارسی می خونمش!!" همش بهش 200 تومن داديم. بلند بلند آبرومون رو برد و گفت اينهمه آدم همش دويست تومن؟! بازم بهش پول داديم. تا حالا اينقدر با هم نخنديده بوديم. چقدر جای يه نفر خالی بود.
يهو يادم افتاد ای وای، گوشت برای شام نذاشتم از فريزر بيرون. وای اگه پياز داغ نداشته باشيم چی؟ دوباره شروع کرديم تند تند خوندن. پاپا يه آهنگ دامبولی گذاشت. نمی دونين چه ناقاره ای می زد. آقا نقاشه بهش گفت آقا يه نمه کمش می کنی؟ بعد هم گفت اين می خواد صداشو زياد کنه ما بريم. راست هم می گفت. اومديم باز قصه بخونيم که موبايل ميز بغلی زنگ زد. مرده داد می زد آقا نمی شنوم می شه داد بزنی؟ پسره اون يکی ميز بغلی که يه تی شرت تنگ پوشيده بود و بازوهاش قلنبه زده بود بيرون و همش دلش می خواست قصه های ما رو بشنوه خنده اش گرفته بود. پسر دلتنگ جمعمون که از حرفای آدم بزرگا سر در نمی آورد همه دستمال کاغذيها رو خورد کرد. وقتی قصه هامون تموم شد و از قصه های هم خوشمون اومد حالم خوب شد. وقتی يه دفعه بی هوا دستم رفت رو گوشامو و ديدم گوشواره هام هنوز هستن حالم خوب شد.وقتی موقع خدافظی آقای تپل مهربون که ديگه يه خورده حرفشو گوش کرده بوديم بهم يه CD داد که برم گوش بدم و قصه بگم، حالم خوب شد. وقتی تو تاکسی برای دوستم از دلتنگيام گفتم حالم خوب شد. وقتی هردومون دلمون خواست بازم قصه بنويسيم، حالم خوب شد.
ولی خودمونيم چقدر جای يکی خالی بود. اگه اونم بود من ديگه حتما شاعر می شدم.
|