خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

June 04, 2002


ياوه های خورشيدی که درد امانش را بريد...

ايها الناس مطمئن باشين که کسی از سردرد نمی ميره. چون اگر که قرار بر مردن بود من ديشب می مردم! تمام زندگيم اومد جلوی چشمم. امروز هم منگ بودم. 4 تا استو مينوفن کدئين. مامانی که بره اين وسط مسافرت. هيجان يه اتفاق تازه.
***
از هر چی کامپيوتره متنفرم. نور مانيتور چشامو اذيت می کنه. دوستيا بعضی اوقات پشت اين صفحه شيشه ای رنگش عوض می شه. دلم می خواست يادداشتهای شهر شولوغ بنويسم. از 2 ساعت ترافيک ديشب. از راه بندون. از چنار های دود خورده. از اتوبوسی که روش يه تبليغ بود که نوشته بود ياتاقان I.B.B.C رفيق فابريک ماشين شما! از مسافرانی که عين گوشت قصابی توی اون اتوبوسه سر پا وايساده بودن، از دل تنگ خودم، از شاگردی که حرف منو هيچوفت نمی فهمه، از اون نقطه ای که يه جايی خاليه. از اون دستايی که گمشون کردم ،از اون آدمی که عاشقشم و ميدونم اصلا تو اين دنيا وجود نداره، از تنهاييم وقتی که فهميدم دروغ بود. آره دلم می خواست فقط بنويسم. اما انگار همون درد ابدی نمی خواست دست از سر من برداره. بعضی اوقات حس می کنم کل دنيا توی سرم جمع شده.
***
استاد تزم بهم يه کتاب روانشناسی داد. هيچ می دونين ديگه رو بوف کور و خشم و هياهو کار نمی کنم؟ هيچ می دونين بهم گفت اينا مناسب حال تو نيست. احتمالا به اين نتيجه رسيده که ديوونم! زنده باد مدرنيسم!(موضوع جديد تزم)
***
دوست دارم يک ديوانه باشم مست و رها. دوست دارم برم سراغ عروسکام. دوست دارم اينجا نباشم، فکر نکنم. دوست دارم سر نداشته باشم. آزاد، سبک، رها...



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران