« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
June 04, 2002
(اين مطلب رو پنجشنبه شب نوشتم. منتها چون می خواستم عکس بچه هام باشه الان ميذارمش که عکس نوابغ آماده است)
***
8 تا آدم گنده که قراره جزو دکتر مهندسا و اساتيد مملکت بشن و بعضيهاشون خير سرشون يکی از بهترين سايتهای اينترنتی رو دارن پاشدن رفتن رستوران بعد نمی تونن 7 تا سيب زمينی سفارش بدن! آخه آدم به کی بگه؟ با هزار تا جنگ و دعوا 5 تا سيب زمينی مياد روی ميز. يکی از نوابغ می خواد دعوا کنه. اون يکی نابغه میگه يکی دو تا کم سفارش داده. اون يکی می گه ما درست سفارش داديم اون نياورده. يکی از اون وسط می گه پس پيتزای من کو! منکه پپرونی نخواسته بودم. اون يکی نابغه می گه من 2 تا نوشابه سفارش داده بودم(خوبه بچه ام ايندفعه دو تا نوشابه سفارش داده که به نوشابه بقيه به چشم خواهر مادری نگاه کنه.) پس نوشابه من کو؟ حالا خوبه نوشابه ها جلو چشمشه! بعد يه دفعه اون وسط يکی از نوابغ می گه من چرا 800 تومن پول زياد آوردم؟! يعنی پول دوتا سيب زمينی! خودمونيم اين آدم کتک دلش نمی خواد؟ پول دو تا سيب زمينی تو دستش باشه، بعد ما سه ساعت گارسون بدبخت رو سين جين کنيم که سيب زمينی ها کو! تازشم وقتی خواسته آدرس بده پاساژ کيش رو هم پاساژ کاج گفته...!! خدايا حيف که دلم می سوزه! و گرنه همشون رو افشا می کردم!
***
ولی خداييش خيلی امشب خوش گذشت، مخصوصا با اون عکسای احمقانه ای که با بی شرمی! وسط پياده رو گرفتيم و منم اون وسط حواسم نبود اينجا خونمون نيست و هی داد می زدم بچه ها خم شين! خم شين! (يه نفر لطف کرد يادم انداخت که بايد يواشتر هوار بزنم!) دم در هم يه نفر بود که به نظر حزب اللهی مزب اللهی ميومد. مام که تا دلتون بخواد جلوش جيغ و داد کرديم. تازه فولکس سواری هم کرديم. فولکسه از عکسش هم خوشگلتره. فقط اصولا نه بنزين داشت و نه روغن ! يه ور ماشين هم که سنگين می شد فرمون می کشيد يه طرف ديگه! منم که ديرم شده بود چون طبق معمول چاخانه رو به بابام گفته بودم. خلاصه سر هر سربالايی ما دعا می کرديم اين بره بالا که بعد تو سرپايينی ها خلاص بره! خدا پدر مارد اين آلمانيا و تکنولوژيشون رو بيامرزه که موتور ماشين رو جلو گذاشتن که تو سربالاييا بنزين بريزه طرف موتور. (حالا واقعا اينطوريه يا اون مارو گذاشت سر کار و برای دل خوش کنکمون اين حرفا رو زد؟) همه اينا هم يه طرف من بدبخت مجبور شدم دوباره خونه شام بخورم هم يه طرف! آخه گفته بودم شام نمیخوريم. يه چيز سبک می خوريم بر می گرديم! الان که دارم اين مطلب رو می نويسم از تو چشام ماکارونی داره ميزنه بيرون!
***
اينم عکس دوستای وبلاگر نابغه من. امير حسابدار زحمت عکاسيش رو کشيده، علی پيروز جان زحمت آپ لود کردنش رو کشيده، و نيما زحمت گند زدن در مورد اين عکسا رو کشيده (خودش خوب ميدونه چی می گم!)

|