« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
May 27, 2002
سنگ، سنگ، سنگ. مثل سنگ شده ام. بی روح، لخت، بی حرکت. دستهايم، دستهايم را نمی توانم ديگر تکان دهم. پاهايم، پاهايم انگار جايی جا مانده اند. قلبم را که خاک کردم می دانم. چشمهايم ديگر جايی را نمی بينند. خيره، خيره به سقف، خيره به جايی که نمی دانم.
***
می شنوم که مرا صدا می کنند. صدای عقربه های ساعت را می شنوم. زنگ تلفن، پيغامی که می گيرد، صدايی از دورها. همه را می شنوم. اما اينجا من سنگی نشسته ام. نه اصلا خوابيده ام. من نمی توانم پاسخی دهم. من نمی توانم بروم. اينجا يک سنگ خوابيده است. عقربه های ساعت تيک و تاک می کنند. می گويند که بايد از جای بلند شوم. می گويند که بايد بروم. اما نمیتوانم. زنگ می زند. آن دستگاه ترسناک بی روح زنگ می زند. من می ترسم که پاسخ دهم. می ترسم که او نباشد. می ترسم که يک سنگ ديگر باشد از جنس خودم.
***
تيشه کجاست؟ آيا می دانيد تيشه کجاشت؟
***
دلم تنگ شده است. دلم برای احساسی که نبوده است تنگ شده است. دلم برای احساسی که می توانست باشد و نيست تنگ شده است. دلم برای روزگاران خوش کوتاهی که بود تنگ شده است. دلم برای گرمای آن آغوشی که نيست تنگ شده است. دلم برای انگشتانی که بر صفحه پيانو فرود می آمدو باخ می نواخت تنگ شده است. دلم برای کودکی که به من احساس زن بودن می داد تنگ شده است.
***
می ترسم. از خودم می ترسم. از خود ناتوانم، خود تنهايم، خود سرگردانم. می ترسم از آويزان شدن به چيزهای خيالی. رشته هايی که هيچگاه نبوده اند. می ترسم از آن خلا بزرگ که تورا در خود فرو می برد و ديگر نمی دانی. ديگر گم می شوی در آن. می ترسم از سنگ ماندن. می ترسم از اينکه جز انگشتانم ديگر همه سنگی شده اند. می ترسم از آن خلاء.
***
به من بگو کجای اين قصه راست بود، دروغ بود، بازی بود.به من بگو کجای اين قصه برای دخترک کوچک جايی نبود. به من بگو کجای بازی را باختم. خواهش میکنم بگو.
|