« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
May 26, 2002
فقط يه صدا بود. روزای زيادی برای من فقط يه صدا بود. هيچ تصوری ازش نداشتم. اصلا نمی تونستم باورکنم که اين صدا می تونه جسمی هم داشته باشه، تصويری، يا حتی رنگی. مثل يک شبح. روزهای زيادی من با اين صدا زندگی می کردم. حرف می زدم. عشق بازی می کردم. روزهای زيادی اين صدا برای من همه زندگيم بود. فقط همين صدا بود که تو لحظه های تنهايی زندگيم برام باقی می موند. يادم می موند. تنها همين صدا بود...
***
من اينجا نشستم و دارم می پرسم "چرا؟ چرا؟ چرا؟" تو اونورتر نشستی و می خندی. برام سهراب می خونی و می گی "کار ما نيست شناسايی راز گل سرخ" من اينجا نشستم و دارم تو سرم می زنم از درد. تو اونر تر نشستی و تو يه حالی هستی انگاری اصلا سر نداری. من اينجا نشستم و تنم داره از خواهش تير می کشه، تو اونورتر نشستی و انگاری اصلا تن نداری. انگاری اصلا خواهشی نداری. انگاری فقط همون صدايی. فقط يه صدا. صدای ...
|