خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

May 25, 2002


يه مقاديری آه و ناله، يه مقاديری سگ شدن و پاچه همه رو گرفتن، يه مقاديری ميگرن، يه مقاديری شر و ور گفتن با دوستان، يه مقاديری سر و کله زدن با شاگرد ها، يه مقاديری حرف زدن با دوست عزيزی که وبلاگت رو خونده و بهت زنگ می زنه که آرومت کنه، يه مقداری نوشتن، يه مقداری فحشهای خواهر و مادر به دروديوار دادن و دوستی که آروم ميشنوه و به روت نمياره که چقدر بی تربيت شدی، يه مقداری دلمه برگ موی مامانت که با چاشنی گوجه سبز ترش ترش شده، و يه مقداری کوفته ترش خوشمزه که مامان پينک فلويديش درست کرده و سهم هميشگی تورو هم کنار گذاشته، آره يه مقداری از همه اينا فکر کنم کافی باشه برای اينکه آروم شم و برم نوشته های ديروزم رو بخونم و به خودم بگم باز که تو بچه و احمق شدی خورشيد!
***
اينم می گذره. به قول دوستم يه سال ديگه که بيام اين گل واژه ها رو بخونم غش غش بهشون می خندم و از بچه گی خودم خجالت می کشم. مثل امسال که به پارسال می خندم. مثل پارسال که به پيارسال می خنديدم. مثل پيارسال که به ....
***
اما خودمونيم دلم بدجوری براش تنگ شده. امروز يه جوری بودم انگاری يه چيزی کم داشتم. می دونم عادته. عادت هرروز شنيدنش، عادت هرروز داشتنش، عادت هر روز حس کردنش. بالاخره اين عادتم از يادم ميره. مگه قبليا نرفت؟



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران