« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
May 24, 2002
کار عاقلانه رو کردم. بهش گفتم نه. تمومش کردم. بعد هم دلم رو بردم چالش کردم تو باغچه جلوی خونمون. چون مرد. دلم مرد.
***
من اينجا نشستم دارم انيگما گوش ميدم و تو يه حال مزخرفی هستم. می دونم که اين حال مزخرفم هم مثل بقيه تموم می شه. هميشه تصميمای عاقلانه گرفتن درد دارن. حتی يه زنگم بهم نزد. بهم گفت هر جور راحتی. گفت حداقل دوست همينطوريم بمون. بهم زنگ بزن!! منم مثل يکی از همون دوستای همينطوری که داری! دلم می خواست بهش بگم بغل دوستای همينطوريم که ... ولی بهش چيز ديگه ای گفتم. خيلی يه جاييم سوخت. آره يه جاييم آتيش گرفت. ديشب تا 3 صبح منتظر تلفنش بودم و اون عين اين الاغا مست و پاتيل بوده حتما و يادش رفته بوده که يه خری اينجا منتظر تلفنشه. از صدای گرفته و خواب آلود مرد وقتی که شب قبلش رفته باشه عرق خوری متنفرم. اصلا يادش رفته بود که من زنگ زده بودم به موبايلش و گفته بودم همين الان خونمون رو بگير. اصلا نفهميده بود سرش داد زدم. من از مشروب متنفرم. من از الکل متنفرم. آدم رو عوض می کنه. بوی گند ميده. يه بوی حيوانی. من از مردای دروغگو بدم مياد. مردايی که نمی تونن جلوی خودشون رو بگيرن و انتظار دارن زنا چون دوسشون دارن دروغای احمقانه اشون رو هم باور کنن. من از مردايی که کلی با بی احساس نشون دادن خودشون حال می کنن متنفرم. من از مردايی که فکر می کنن خيلی باحالن و دارن دختره رو انش می کنن متنفرم. من از مردايی که فکر می کنن اگه به يه دختر کم محلی کنن عين سگ ميفته دنبالشون متنفرم. من از خودمم متنفرم. از خودم که يه بار ديگه خر شدم، گول خوردم.
|