« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
May 24, 2002
من نشسته ام اينجا منتظر که اون زنگ بزنه. می خواستم ازش معذرت بخوام. سرش داد زده بودم. بدجوری داد زده بودم. اونم جلوی دوستام. گفت الان زنگ می زنه. منم نشستم اينجا منتظر. فکر می کنين حالی برای وبلاگ نوشتن می مونه وقتی عصبانيی، وقتی منتظری که بهت زنگ بزنه، و وقتی که تصميم گرفتی يه دوستی رو که بهت خيلی لذت داده تمومش کنی؟ فکر می کنی حالی برات می مونه وبلاگ بنويسی وقتی به شدت احساس می کنی پيری؟ انگار از همون اولش هم صد ساله بودی .فکر می کنی حالی برات می مونه وقتی می بينی داری جلوی زرنگ بازيش کم مياری؟ مگه دل گنجشکی من چقدر طاقت و تحمل داره؟ وقتی که من روحم رو براش عريان کردم اون قدرشو ندونست. اون فکر کرد من هميشه عريانم. اون فکر کرد من تو توهماتم. يه بار بهم گفت بابا روشنفکر. آخ که چقدر بدم مياد يکی اين حرف رو بهم بزنه. من اگه روشنفکر بودم ديگه اسير توهمات دل احمقم نمی شدم. من اگه روشنفکر بودم برای خودم بيشتر از اينا ارزش قائل می شدم. من اگه روشنفکر بودم به خودم می گفتم آفرين و نمی ذاشتم روحم اسير بشه. من اگه روشنفکر بودم... حتی نوشتن هم ديگه فايده نداره. من تلخم امشب. من تلخم و افسوس همه اشتباهاتی که کردم رو دارم می خورم. من تلخم چون هر دفعه دفعه پيش رو يادم می ره. من تلخم چون فکر می کردم هنوزم می شه به يه مرد اعتماد کرد.
|