« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
May 22, 2002
سوار هواپيمای توپولوف می شيم . پروازايران ايرتوره. مهموندار برامون آب نبات مياره. با خودم فکر می کنم مريم هم اون روز آب نبات آورده بوده. هواپيماشون هم اون روز توپولف بوده. حتما اين مهمونداره هم با مريم پروزا داشته و دوستش بوده. کله کوه دماوند از ميون حرير ابر و مه زده بيرون. آخه انگاری رو آسمون حرير کشيدن. ميريم بالای حريرا. حالم مثل هميشه بد می شه. چشامو می بندم. باز می کنم .
***
فرودگاه مشهد. خيلی خوشگل شده. گلای محمدی رنگ و وارنگ. همه چيز تمييز. طعم نون بيات هواپيما از يادم ميره.
***
بازار رضا. منو يه جورايی ياد بازار تجريش ميندازه. فقط اون ميوه و سبزيها رو نداره و عوضش يک عالمه زعفرون داره. "آقا عکس بگيرم؟ خانوم عکس می خواين؟" همه نقره فروشيها رو نگاه میکنم. هنوزم دنبال گوشواره آويز کوچولو هستم. ادويه پلويی می گيرم. از بوش خوشم مياد. زعفرون برای مامان. لواشک برای خودم. دامنای رنگ و وارنگ زنای ترکمن يه حال و هوای ديگه ای به بازار به نسبت خلوت داده. فکر نمیکردم زنای ترکمن هم اينقدر خوب چونه بزنن. يکيشون يه روسری 3 هزار تومنی رو هزار تومن خريد. عشق کردم.
***
مثل هميشه. مثل هر سال. بيست و سومين سالی که ميام سراغش. نمی دونم کی بوده. از هيچ چی مطمئن نيستم. ديگه حتی دو ساله نماز نمی خونم. اما وقتی ميام سراغش. وقتی پامو ميذارم اونجا... زنا دارن تو سر و کله هم ميزنن. خدامه ها با اون چوباشون که سرش يه چيزای رنگی خوشگل و نرم داره می زنن تو سرشون که دور بزنن و بذارن دست همه برسه. يکی جيغ می زنه خفه شدم. بذارين بيام بيرون. يکی ديگه داد می زنه خانوم چرا هل ميدی. نمی دونم چرا اومدم. می گن بايد آدم رو بطلبه. بهش می گم اگه واقعا همينطوره من واقعا نمی دونم چرا منو طلبيدی. منکه ديگه به همه چيز شک کردم. منکه ... شايد هم همه اين حرفا شر و ور باشه. هيچی نمی دونم. يه زن جوون روسری آبی با تمام وجودشو يهو جيغ می زنه. شيش متر از جا می پرم. بازم جيغ می زنه. زار می زنه. می گه بايد جوابمو بدی. من فکر می کنم اگه جوابشو نده چی می شه اونوقت؟ چه چيزی اونو به جيغ زدن واداشته. نکنه بچه اش مريضه، نکنه شوهرش ... ميرم يه گوشه وای ميستم و پيش خودم می گم راستی چرا هيچکس براش فاتحه نمی خونه؟ يه فاتحه می خونم و ميرم طبقه پيايين. اينجارو يه ساله ساختن. آخرشم نفهميدم اون پايين خوابيده يا اين بالا. اون پايين يه دنيای ديگه است. آرومتر. پارسال يه پنجره بود. می گفتن پشت اون پنجره خوابيده. امسال يه ديوار دورش کشيدن. دارن بنايی می کنن. مردم چسبيدن به ديوار سفيد و زار زار گريه می کننن. صورتم رو زيز چادرم قايم می کنم. منم زار می زنم. اما نمی دونم چرا. زار می زنم چون باور ندارم. زار می زنم چون شک دارم. زار می زنم چون احساس می کنم همه چيز يعنی هيچ. من زار می زنم چون نمی دونم چرا. نمی دونم چرا اصلا بايد اين "سبکی تحمل ناپذير هستی" رو تحمل کنيم. نمی دونم چقدر بايد اين هيچ و پوچی رو تحمل کنيم. يه خانوم خيلی مرتب اومد سراغم. گفت دخترم زائری؟ گفتم بله. گفت چرا بيکار نشستی. گفتم بيکار نيستم. دارم فکر می کنم. دارم باهاش حرف می زنم. گفت بيا اين کتاب رو بگير دعا بخون. گفتم من دعا نمی خونم چون عربيه من نمی فهممشون. گفت خوب بعد که خونديشون معنی فارسياشون رو هم بخون. اونقده حرفای قشنگ قشنگ زد. خيلی خانوم خوبی بود. فقط کاشکی اون حرفای قشنگ رو نمی زد. آخه حرفاش قشنگ بود. ولی دروغ بود. دروغ. دروغی که خودش هم باور کرده بود. 3 صفحه شو خوندم. ديدم کلمه ها دارن جلوی چشمم رژه ميرن. گذاشتمش کنار. خانوم مهربون منو ببخش. ديگه نتونستم بخونم. نمی دونين چقدر سقفهای طبقه پايين خوشگل شدن. من از آينه کاری متنفرم. اما اين آينه کاريها و طلا کاريها تو هشت ظلعيهای محدب بدجوری خوشگل بودن. شيشه های رنگی هم بود. عين کليسا. نور هم يه خورده کمتر بود. يه دفعه پايين خلوت شد. وقت اذان بود. رفتن برای نماز جماعت. من موندم و اذان موذن زاده اردبيلی و شيشه های رنگی. من بودم و خودم که خيلی وقت بود از ياد برده بودمش. من بودم و يک عالمه اشک نريخته. يک عالمه بغض نترکيده. وقتی اذان می گفت چشامو بستم. داشتم می پريدم.
می خواستم بيام بيرون. بابا منتظرم بود. همه جارو برای نماز بسته بودن. پا برهنه دو تا صحن رو رفتم تا به کفشام برسم. چقدر کيف داد. هيچ وقت ديگه ای نمی تونستم لذت پابرهنه بودن تو يه جايی که همه کفش پاشونه رو ببرم.
***
رستوران معين درباری. عاشق شيش ليکای اونجام. کباب کوبيده به قول خودشون سوپر. زعفرانی. بوی خوش غذا. يه سر گارسون سوسول و کراواتی با کت شلوار آخرين مدل و يه ريش مکش مرگ ما و ...به بابام می گم راستی بابا چرا هيچ کس براش فاتحه نمی خونه؟ من براش فاتحه خوندم امروز. می گه آخه نابغه فاتحه برای آدمای گناهکاره! اون که گناه نکرده. اصلا گناه داره فاتحه خوندن براش ! اما من باورم نمی شه. يعنی هيچ وقت هيچ وقت گناه نکرده؟
***
فرودگاه مشهد. بچه های کوچولو و جيغ جيغو. مامانای بی حوصله. زنهای چادری که به من می گن يقه لباسم رو درست کنم و موهام رو بپوشونم. خدايا چرا يه دونه پسر خوشگل تو اين فرودگاه نيست؟
***
بازم توپولوف. خسته ام. پشت سرم چند تا مرد جوون پر سر و صدا نشستن. يکيشون از پشت، پاش دقی می خوره به پای من. يکيشون داره کباب کوبيده می خوره و بوش تمام هواپيمارو برداشته. يکيشون بيخ گوش من به دوستش می گه اين مهمونداره چه لبخند ملوسی داره و غش غش می خندن. بعد صداش می کنه :"خانوم مهموندار از اون روزنامه ها که قرمز داره ميدين به ما؟" (منظورش ابرار ورزشيه) نمی دونم چرا اينقدر خودخواه و گه شدم. شايد از کم خوابيه. به بابام می گم They're getting on my nerves می گه ولشون کن. 10 دقيقه بعد يکيشون به اون يکی می گه به نظر تو گنجشکای فرودگاه تهران هم انگليسی حرف می زنن؟ ? Do they speak English دوستشم میگه:! I have no idea بازم من گند زدم! حرفامو فهميده بودن. اما عوضش ديگه آرومشون می گيره. بيرون پراز ابره. هميشه دلم می خواست می شد رفت قاطی اين ابرا و غلت زد . کاش می شد آدم خودشو ول کنه ميون اين همه سفيدی. بغل دست من در خروجی اضطراريه. روش نوشته که چه جوری در رو می شه باز کرد. هيچ قفلی هم روش نزدن. در روی دسته در رو می زنم بالا. اهرمش رو می کشم. يه خورده سفته. يه فشار ميدم. در باز می شه. ابرا ميان تو هواپيما. خودمو ميندازم بيرون. ميون ابرا غلت می خورم. هواپيما داره ميره. برام عجيبه که هيچ کس نيفتاده از هواپيما بيرون. هواپيما همينطور از من دور و دورتر ميشه و من همه تنم خيس شده و هنوز دار غلط می خورم. بابام صدام می کنه. خورشيد! خورشيد!
خورشيد! بيدار شو. رسيديم. الان درارو باز میکنن.
|