« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
May 20, 2002
باورم نمی شه که اين بچه مثبت وبلاگرا اين چيزا رو نوشته. اول پينک فلويديش مرد. بعد من در رفتم. حالا پژمان. نمی دونم اون ديگه بر میکرده يا نه؟ من اينجا يک عالمه دوست داشتم که بهم زنگ زدن، باهام حرف زدن. نمی دونم قراره کی با پژمان تو ديار غربت حرف بزنه. امشب که باهاش چت میکردم وبلاگش رو نخونده بودم و داشتم باهاش درمورد دوست پسرم دردل می کردم اصلا نمی دونستم اينجوری شده و اونم مثل برادر بزرگه من (البته کوچيکتر از منه) با من حرف زد و اصلا به روش نياورد. بعد من عين احمقا رفتم پای تلفن. ديدم چقدر حالش خرابه. فکر می کردم فقط مال امتحاناشه. الانم واقعا نمی دونم بهش چی بگم. فقط احساسش رو درک می کنم. احساس انزجار، دل شکستگی، تعجب...
نذاريم پژمان بره. اين رفتن ها داره می شه مثل يه آفت. نذاريم فرصت به اين خوبی رو از دست بديم. نذاريم يه صدا خاموش شه.
|