خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

May 20, 2002


Saturday, May 18, 2002


● مثل سيب زمينيه. حالا می فهمم چرا خيلی دستامو نمی گيره. حالا می فهمم چرا اينقدر سرده و فقط بعضی اوقات بعضی چيزا از دهنش درميره. برای اينکه عاقله. آخخخخخخخخ. کاشکی يه خورده از عقل اين پسر تو کله منم بود. کاشکی منم تو ارتباطم با پسرا يه خورده عقل ميومد تو کلم. باهام سرده خيلی موقع ها و ميزنه به رگ بی خيالی چون می گه من به آخرش فکر می کنم. میگه اونوقت آخرش وقتی بخوايم از هم جدا بشيم آسون تره. منم تو يه سنی هستم که ديگه کم کم ناخوداگاه به آخرش فکر می کنم. ديگه حوصله ندارم با يه پسری يه مدتی دوست باشم و بعد هم بی خيال شيم. دنبال شوهر نيستم. ولی ترجيح می دم اگه با کسی دوست می شم اين دوستی يه خورده جدی تر باشه و اگه خوب بود به آينده اش فکر کنيم. اون از من ده ماه کوچيکتره. يه مامانه شديدا سنتی داره که می گه دختری که دوست پسر داشته باشه خرابه. يه سال از درسش مونده. بايد سربازی بره. بعد بايد کار کنه. حد اقل چهار سال ديگه می تونه شروع کنه به ازدواج فکر کنه. اما من تا 6 ماه ديگه برای هميشه به درس می گم خدافظ. دو ساله کار رسمی داشتم. هر غلطی هم خواستم تو زندگيم کردم. ديگه حوصله جنگولک بازی و دوست دختر دوست پسر بازی الکی رو ندارم. برای همين به هيچ عنوان به خودم اجازه نمی دم در مورد آينده با اين پسر فکر کنم. البته چرا، راستشو بخواين فکر می کنم. نمی دونم چرا فکر می کنم اگه می شد که ما باهم آينده ای داشته باشيم خيلی خوب می شد. حرفای همو البته نه همش رو يه جورايی می فهمييم. با هم حال می کنيم. با هم خيلی می خنديم. هر دومون تحصيل کرده ايم. اهل کار و هنره. مخش خوب کار می کنه. قدش شديدا خوبه (190) ! از حرف زدنش خوشم مياد. روم می شه ميون دوستام ببرمش و معرفيش کنم. اصلا بچه نيست و من خيلی موقع ها جلوش احساس بچه گی می کنم. از نظر مالی هم مشکل نداره. خلاصه روی هم رفته خوبه. دقيقا فکر می کنم که "دوست دختر"شم وقتی باهاشم، نه مامانش يا خواهرش يا دوست معموليش. ولی خوب اين فکرارو يواشکی می کنم. خيلی بی آبروييه که من دارم در مورد آينده ام با اين پسر فکر می کنم. می گه حالا دوراه بيشتر نمونده. يا اينکه اون بی خيال فکر در مورد آينده و جداشدنمون بشه و احساساتشو ول بده و حسابی تو عشق و عاشقی ولو بشيم که اونوقت روزی که بخوايم از هم جدا بشيم دهنمون سرويس می شه. راه دومش اينه که به همين حالتی که هست ادامه بده. سرد باشه. همه چی رو به شوخی و خنده بگذرونه. که علاقه شديد و عشق پيش نيادو موقع جداشدن به خوبی و خوشی از هم جدا شيم و بگيم بای بای. (قبلا اين بلا سرش اومده که با دوست دخترش که عاشقش شده بهم زده و دختره خيلی آسيب ديده. می گه حالا عذاب وجدان داره بابت اون مساله و نمی خواد اين بلا رو سر يه دختر ديگه بياره) اين راه دومی خيلی عاقلانه است. اما حالمو بهم می زنه. دوستی که توش بايد احساساتشو آدم کنترل کنه، سرد باشه و بی خيال باشه حالمو بهم می زنه. اما من احساس می کنم يه راه سومی هم هست. چون به نظر من اين راه دومی اصلا به درد نمی خوره. آدما عادت دارن وابسته شن. ديدين گربه چه موجود بی احساسيه. ولی آدم يه ماه يه گربه ای رو تو خونش نگه داره کلی بهش وابسته می شه. چه برسه به اينکه من با يه پسری دوست باشم و اينقدر صميمی باشيم. مثل روز برام روشنه که يا شديدا بهش علاقمند خواهم شد. يا اينکه يه دفعه حالم ازش بهم خواهد خورد (اگه بخواد زيادی مثل سنگ باشه). برای همين راه دوم عملا بی فايده است. وقتی امشب بهش گفتم راه عاقلانه اش اينه که همين الان از هم جدا بشيم گفت هر جور که خودت می دونی. من اصلا دلم نمی خواد. ولی اگه فکر می کنی درسته همينکارو بکن. منتها يه دفعه نه. من برام خيلی سخت خواهد بود. (خودشو کشته اين حرف رو زده!) آخرش من گفتم ديگه نمی دونم چيکار کنم. گريه ام گرفته بود. اما اون به هيچ عنوان نبايد گريه امو می ديد. زود خدافظی کردم. اما بالاخره گريه امو يکی ديگه شنيد. يکی ديگه دلداريم داد. يکی که پر آتيش خورشيد سوزوندتش. ولی بازم حرفامو شنيد. چقدر آروم شدم وقتی باهاش حرف زدم. اما اينم مسکنه. دوباره فردا می شه. فردا رو چيکار کنم؟ گفتنش آسونه، يا خودمو ول بدم بزنم به سيم آخر و هرچه باداباد. يا اون سنگ باشه و من تشنه. بعدش هم آخرش علاقمند شم يا نتونم تحمل کنم. يآ از هم جدا شيم و اينهمه احساس خوبی که الان دارم بره بر باد. مگه آسونه؟ مگه آسونه؟ مگه می تونم بهش بگم خدافظ؟ فردا رو چيکار کنم؟
□ نوشته شده در ساعت 2:34 AM توسط Khorshid Khanoom



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران