« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
May 20, 2002
Friday, May 17, 2002
● از يادداشتهای شهر شولوغ:
مکان: تاکسی مسير انقلاب آزادی، زمان:ساعت 8:30 شب
دارم از سر کار خسته ميرم خونه. جلو دو تا پسر سوار می شن. هر دوشون ابرو هاشون رو برداشتن. خيلی شادن. يکيشون به راننده می گه "آقا شنيدی يه يزديه موز می خوره معده اش تعجب می کنه؟" راننده هه هم که اصلا نفهميده جريان چيه هر هر می خنده. به هم چسبيدن و شروع می کنن با هم همسفر رو خوندن. دستای يکی از پسرا داره شونه اون يکی رو نوازش می ده. چقدردلم می خواست يه مرد منو اونجوری نوازش می داد. دوتا پسر برای رسيدن به فوتبال عجله دارن. هی به راننده می گن گاز بده.می رسيم ميدون آزادی. تو ايستگاه ضلع شمالی ميدون پياده می شم. تاکسی برای اکباتان نيست. منتظر وای ميستم. دو قدم اونور تر يه دستفروش بساط بيسکوييت و سيگار پهن کرده. يه پسر 16، 17 ساله مياد سراغش و می گه "يه بسته سيگار مگنا می خوام با همون بيسکوييت قبليا". دستفروش يه نگاهی به دورو برش می کنه و يه بسته کوچولوی سفيد از جيب توی کتش در مياره ميده به پسر. پسر هم چند تا اسکناس می ده و ميره. يه مرد چاق مياد سر بساط مرد و با هم سلام عليک می کنن. معلومه همديگه رو از قبل می شناسن. مرد چاق می گه "چرا ديگه از اون بيسکوييت خوبا نمياری؟" دستفروش می گه "جنس خراب شده تو بازار. ديگه بيسکوييت خوب توليد نمی کنن. بيا از اين يکی بيسکوييتها بگير بد نيست." دوباره دستش رو می کنه تو جيب کتش و بهش يه بسته کوچيک سفيد ميده. مرد هم چند تا اسکناس بهش ميده. توی ايستگاه راه بندون شده. پليس داره دو قدم اونور تر من به ماشينها نظم ميده. تاکسی اکباتان مياد و من سوارش می شم. ايندفعه يه مرد عينکی اومده سراغ بساط دستفروش. به دستفروش می گه "اين بيسکوييتها چندن؟" ديگه جواب مرد رو نمی شنوم چون راننده تاکسی يه نوار کردی خيلی تند گذاشته و صداش رو هم تا ته بلند کرده. ضبطش پايونيره. از ميدون دور می شيم و من فکر می کنم چقدر خوبه بعضی اوقات صدای ضبط اونقدر زياد باشه که آدم صدای هيچ بيسکوييت فروشی رو نتونه بشنوه.
□ نوشته شده در ساعت 1:32 AM توسط Khorshid Khanoom
|