خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

May 20, 2002


Wednesday, May 15, 2002


● تو اتاق عمل روی تخت دراز کشيده بود. داشت از ترس می مرد. بهش گفته بودن شايد هيچوقت بچه دار نشه. اما حامله شد. دکتر بهش گفته بود شايد نتونه زايمان کنه. دهانه رحمش مشکل پيدا کرده بود. باز شده بود. دکتر گفته بود به خاطر همون سقط جنينی بود که داشته. يه بار رفته بود بيمارستان و براش بخيه زده بودن. حالا روی تخت بيهو شی بود. لباس سبز تنش کرده بودن. يه دستی کشيد روی شيکمش. بچه داشت لنگ و لقد می زد. لبخند زد. از بيرون صدای دکتر رو شنيد که از شوهرش می پرسه خانومتون قبلا سقط جنين داشته. اونم می گه بله يه بار. دکتر بيهوشی اومد سراغش. چشاش رو بست.
***
دل زن پشت در اتاق عمل مثل سير و سرکه می جوشيد. يه کتاب دعا گرفته بود دستش و تند تند دعا می خوند. يه ليست بلند بالا تو دستش بود از نذرهايی که کرده. دوستش بهش تلنگری زد. جلوی مادر شوهر پدر شوهر دخترت زشته. هر کی ندونه فکر میکنه ريحانه عيب و ايرادی داشته.
***
15 سال قبل بود و ريحانه همش 16 سالش بود. داشت وسطی بازی می کرد. دمپايی لا انگشتی پاش بود. يه بار که اومد بپره توپ رو بگيره دمپاييها از پاش در اومد. پسر هم نامردی نکرد و اومد دمپاييهاش رو دزديد. دختر جيغ می زد و پا برهنه دنبال پسر می کرد. بعدش يه اتفاقی افتاد. دختر فکر می کرد بهش می گن عشق. سه ماه بعدش بود. آره درست سه ماه بعدش بود که دختر احساس سوزش شديدی کرد. پسر زيادی بهش فشار آورده بود. دستمال پر خون شده بود. و 5 ماه بعدش بود.درست 5 ماه بعدش بود که دختر از خواب پا شد و ديد داره بالا مياره. پريودش عقب افتاده بود. ديگه ترسيده بود. پسر رو خبر کرد. آزمايش. جواب مثبت.
اومد خونه به مامانش بگه. زير چشم مامانش کبود بود. بازم کتک خورده بود. به مامان پسر گفتن. جيغ های زن هنوز تو گوشش بود. "دختره احمق چرا گولش رو خوردی؟ هر روز يک عالمه دختر مياد اينجا و ميره. فکر کردی چی؟ پسرم مياد تورو بگيره؟" دختر از وحشت داشت می مرد. همش 16 سالش بود. جرات نداشت به مامانش بگه. جرات نداشت به خواهر کوچولوش بگه. باباش همين چند روز پيش با کمربند زده بودش چون نيم ساعت دير رسيده بود. زن يه پک به سيگارش زد و يه پس گردنی به پسرش. دو سه تا تلفن زد و پاشدن رفتن يه جايی اون پايين مايينای شهر.
دخترک همش 16 سالش بود. يه خونه بزرگ بود. يه دست مبل قراضه تو هال خونه بود. يه دختر مو فر فری اومد سراغشون. پول رو می خواست و يه نامه که بايد امضا می کردن مسوليت کار به عهده خودشونه. مادر پسر ورق رو گذاشت جلوی دختر. دختر دستاش می لرزيد. نمی دونست بايد مسول چی باشه. نمی دونست قراره چه اتفاقی بيفته. فقط دلش نمی خواست باباش بفهمه. مادر پسر ديکته می کرد: "بنويس من ريحانه ريحانی مسوليت اين سقط جنين رو به عهده می گيرم. هر آسيبی که به من برسه حتی مرگ با تاييد خود من بوده و من شکايتی از کسی ندارم." دستای دختر می لرزيد وقتی کلمه مرگ رو می نوشت. يه بويی اونجا می اومد. بوی عطر "نينا ريچی". به سر و ضع خونه نمی خورد که کسی "نينا ريچی" بزنه. نامه رو امضا کرد. اسکناسها شمرده شد. دختر مو فر فری ريحانه رو برد تو يه اتاقه ديگه. اونجا بيشتر بوی "نينا ريچی" می اومد. يه زن چاق اونجا بود. دختر سلام کرد. زن چپ چپ بهش نگاه کرد و گفت "چند سالته؟" دختر گفت:" 16 سالمه." زن چاق گفت "خاک بر اون سربی عرضه ات کنن. خجالت نمی کشی؟" دختر گريه اش گرفته بود. زن چاق دختر مو فر فری رو بيرون کرد. آمپولهای فشار رو زد. اما فايده ای نداشت. دختر دردها رو کشيد. اما بچه نيفتاد. بايد کارای ديگه ای می کردن. رنگ دختر پريده بود. زن چاق بهش گفت "دوسش داری؟" دختر هم گفت "آره فکر کنم". زن چاق گفت: "فکر می کنی با اون ننه ای که داره تو رو می گيره؟" دختر گيج شده بود. همش 16 سالش بود. زن چاق گفت:"بايد ننه هه 50 هزار تومن بيشتر ميداد. اما حاضر نشد بده. من دارم اينکارو می کنم چون سنت کمه و قيافت به اين جی جی می جی هايی که من ديدم نمی خوره. اما حق نداری ديگه دنبال اين پسره و ننش بپلکی. خيلی عوضين. پسرم از اون بکن درروهاست. شانس آوردی تا همينجا هم آوردنت" درد داشت. خيلی درد داشت. مامان پسر اصلا مهربون نبود. پسر هم جرات نداشت جلوی مامانش مهربون باشه. زن چاق بهش آب قند داد. دستاشو گرفت و نوازش کرد. بوی "نينا ريچی" می داد. بايد پنی سيلين هم می زد. روزی يه دونه. بين پاهای دختر يه جوری بود. سوزشش خيلی بد بود. و مامان پسر خيلی بدتر.
وقتی رفت خونه سرش رو گذاشت رو سينه مادرش و زار زار گريه کرد. بعد شم بيهوش شد. مامانش فکر می کرد دختر پريود شده و حالش بده. بردش تو تختش بخوابه. وقتی دو روز بعد پنی سيلين ها و رفتار مشکوک ريحانه رو ديد شکش برد و وقتی ماجرا رو فهميد دو دستی زد تو سرش. رو زمين ولو شد. دختر همش 16 سالش بود و همه اون اتفاقا رو تنهايی تحمل کرده بود. حتی مامانش هم پيشش نبود.
***
پاشو ريحانه. پاشو. چشاتو باز کن. دخترت رو آوردن. بچه ات دختره. ببين چه خوشگله. زير دلش می سوخت. حالت تهوع داشت. هنوز لوله های تنفسی تو بينيش بود. يه نگاهی کرد. خيلی بچه رو زود آورده بودن. شوهرش می خنديد. چشماشو بست. بعد از 15 سال دوباره حامله شده بود. همش می ترسيد اين دفعه ام بچه اش کشته شه. اما به دنيا اومده بود. دختر بود.
***
خانوم بچه به دنيا اومد. دختره. مادر ريحانه داشت از خوشحالی می مرد. زار می زد. هيچ کس نمی فهميد چشه. "خانوم مگه دخترت بچه دار نمی شد؟" "وای خانوم اينطوری می کنی همه فکر میکنن بچه ات چه عيب و ايرادی داشته"
***
2 سال بعدش شد. سارا بالا پايين می پريد. حوصله اش سر رفته بود. رفت سراغ جدول روزنامه ايران . جدول که تموم شد يه سری هم به صفحه حوادثش زد. عکس يه زن چاق بود که رو چشاش رو سياه کرده بودن. روزنامه اش يه دفعه بوی "نينا ريچی" گرفت. جرم زن سقط جنين غير قانونی بود تو يه خونه ای تو پايينای شهر. ياد نوازش دستای زن افتاد. ياد نصيحتهای زن چاق. روزنامه بدجوری بوی "نينا ريچی" می داد. يه باکس سيگار تو خونه داشت. يه بسته عطر نينا ريچی هم داشت. عطر رو کادو کرد و هر دوتاشون رو گذاشت تو يه کيسه پلاستيکی. بعد پا شد رفت سراغ کمداش. بايد يه چادر پيدا می کرد. شنيده بود اوين بدون چادررا نمی دن.
□ نوشته شده در ساعت 4:24 AM توسط Khorshid Khanoom



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage