 |
|

|
|
« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
May 18, 2002
آقا جان من غلط کردم گفتم نمی نويسم. خامی کردم. جوونی کردم. خواستم خودمو لوس کنم. خودکشی کنم . نازک نارنجی بودم. بچه سوسول بودم به قول بعضيها! تو رو خدا ببخشيد.اگه يه خورده ديگه بگذره کم کم امر بهم مشتبه (ديکته اش درسته؟)می شه که خوب می نويسم. تازه اگه ننويسم رئيس عزيز با برج آزادی احتمالا مياد سراغم. تورو خدا ديدين چيکار کرده تو صفحه اش؟! منکه از خنده مردم. خدا کنه شمام از اين دوستا داشته باشين. آدم اسمش پينک فلويديش باشه، از اين آهنگای دامبولی بدش بياد، تازه اون خانومه اون "ش" هاشو اونطوری بخونه. بعد بره آهنگه رو بذاره تو صفحه اش! (پيام جان مرسی) خداييش آدم يه دوست مثل اين پينک فلويديش داشته باشه ديگه غمی نداره. خدايا چرا من اينقدر لوسم و چرا اينقدر از اين کار خوش خوشانم شد؟ راستشو بخواين واقعا خوش خوشانم شد هر وبلاگی رو که اسم من توش بود ديدم. نمی دونم عقده خود کم بينيه يا هر چی. ولی آدم خيلی حال میکنه وقتی می بينه کسايی که ازشون خوشش مياد تحويلش بگيرن. با وجود اينکه دهنم سرويس شد اينهمه ايميل رو اين چند روزه جواب بدم ولی خوب سر اونم کلی خوش خوشانم شد. جدا تصميم داشتم ننويسم. يه وبلاگ ديگه دارم که اين مدت اونجا نوشتم. لينکشم خودم داشتم و پينک فلويديش. اما وقتی عکس العمل جمع رو ديدم يه جورايی از کار خودم و بی ظرفيتی و کم آوردن خودم خجالت کشيدم.
***
خوب از اين گل واژه ها که بگذريم من فکر کنم يه چيزايی رو بايد بگم. اول از همه بايد خيلی تشکر بکنم از همه کسايی که به من اينقدر لطف داشتن که البته من اصلا لياقت اين همه لطف رو ندارم. چه کسايی که برام ايميل زدن، چه کسايی که با من حرف زدن (و تلفن زدن) و چه کسايی که تو وبلاگشون به من لطف کردن. اسم کسی رو نميارم چون اولا دوست ندارم خود نمايی کنم و دوما می ترسم اسم کسی از قلم بيفته. تمام اين مدت نشسته بودم با خودم می گفتم چرا بايد وبلاگ بنويسم. چرا بايد پرده های خونه شيشه ايم رو بزنم کنار و بذارم بقيه توشو ببينن. هر کدوم از ايميلهايی که اين مدت به دستم رسيد و خيلی از مطالب وبلاگها (چه موافق، چه مخالف) به من کمک کرد که من به يه درک درستی از اين مساله برسم. روزی که شروع به نوشتن کردم فکر نمی کردم وبلاگ اينقدر گسترش پيدا کنه. هدف دراز مدت رسوندن تعداد وبلاگها به 100 تا تو يه سال بود. فکر اينجاشو نکرده بودم. اصلا پشيمون نيستم که اين مدت رفتم. چون لازم بود برام. بايد نسبت به کاری که می کنم، دلايل نوشتنم، و تاثير نوشته هام دوباره فکر می کردم. خوب من فکرامو کردم. يه جورايی فهميدم کجای کارم اشتباهه. يه جورايی فهميدم کجاهارو خوب رفتم. می فهمم که به چه چيزايی بيخودی اهميت دادم. فهميدم که شکستن يه سری از تابو ها چقدر ارزش داره و هزينه شم چقدر زياده که کسی که اينکارو می کنه بايد هزينه شم بپرداره. فهميدم که بازم اگه کم آوردم بايد بی سر صدا بذارم برم و نيام تو جمع بگم که خواننده های باوفا ازم بخوان بر گردم. اگه کم آوردم حق ندارم بمونم. فهميدم که بايد يواش يواش خود سانسوری رو بذارم کنار. منتها اينم فهميدم که خيلی بحث حساسيه. بايد حسابی هواسم جمع باشه. فهميدم که اين وبلاگ هم مثل جامعه ايرونی همه جور آدمی داره و من نبايد انتظار بيشتری داشته باشم. فهميدم که بعضی اوقات مهر و محبت يه جا هايی هست که آدم اصلا نمی تونه فکرشو بکنه. خيلی چيزای ديگه هم فهميدم. نشستم فکر کردم به دلايل وبلاگ نوشتنم از حالا به بعد. (آقای نوش آذر و آذر جان و آينه قشنگش ناخوداگاه خيلی به من در شناخت اين دلايل کمک کردند)
من وبلاگ می نويسم چون:
1. از اينکار به عنوان يه تفريح سالم لذت می برم.
2. از نوشتن و قصه گويی به طور کلی خوشم مياد.
3. کرم دارم و نمی تونم ننويسم.
4. يه تعداد آدم بسيار محترم برای من نوشته های منو دوست دارن و اين خيلی برام لذت بخشه.
5. وبلاگ نوشتن من باعث شده ديد حداقل يه نفر نسبت به زن ايرانی فرق کنه و ديگه اونو به چشم جنس دوم نگاه نکنه و بفهمه زن ايرانی هم اهل فکرکردنه.(باور کنين خودش تو چشام نگاه کرد و گفت. اگه باور نمی کنين اين حرف رو زده ايميل بزنين بهم تا براتون ثابت کنم. از وبلاگراست) تازه خيليهای ديگه هم اين حرف رو تو ايميلهاشون زدن.
6. يه نفر تو يه نقطه دوری از دنيا نشسته و هر روز دوست داره رو وبلاگ من کليک کنه و در مورد يه دختر ايرانی و شهرش بخونه.
7. يه پسر خجالتی هست که در مورد دنيای دخترا خيلی کم می دونه و وبلاگ من بهش کمک می کنه.
8. يه سری آدم دگم و سنتی هستن که بايد يواش يواش با يه واقعيتهايی هر چند تلخ يا بد روبرو بشن. واقعيتهايی مثل وجود دخترهايی مثل من و تفکراتی مشابه تفکر من.
9. برای من نوشتن يه جور خود درمانيه.
10. از اين طريق می تونم خودمو به صورت ناشناس و بدون اينکه به شخصيتم در دنيای واقعی لطمه ای بخوره در معرض قضاوت عمومی بذارم و عضو يه جامعه باشم و در نتيجه بتونم به يه درک درستی برسم از اين شخصيت.
11. يک عالمه دوست به خاطر وبلاگ نوشتن پيدا کردم و خواهم کرد.
12. ظرفيت انتقاد پذيريم زياد تر می شه(انشاء اللاه).
13. وقتی از وبلاگ خوندن خوشم مياد و کلی چيز ياد می گيرم از خوندن وبلاگها دوست دارم منم تو اين تجربه جمعی شريک باشم و فقط مصرف کننده نباشم.
14. آقا بسه ديگه اگه ولم کنين تا فردا صبح براتون دليل ميارم کلتون خورده شه!
خلاصه من دوباره می نويسم. هر کسی هم دوست داشت بگه اين داشت ناز می کرد و از قبل تصميم داشت دوباره بنويسه و بازار گرمی و از اينجور حرفا. حق دارين خوب بگين. زبونم تو اين مورد دراز نيست ديگه!
|
|
|
|