« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
May 11, 2002
چرا ديگه نمی خوام بنويسم:
خوب اولش می دونم الان يه عده بر می گردن می گن اين می خواد ناز کنه يا عشوه خرکی بياد برای عشاق سينه چاکش. باشه بگين. يه عده خوشحال می شن و می گن بالاخره از شرش راحت شديم. يه عده هم ...
بگذريم. من فقط به خاطر دلايلی که الان اينجا می گم تصميم گرفتم برای يه مدتی ننويسم يا شايد اصلا ننويسم. حالا شما هر جور ديگه ای فکر کنيد خود دانيد و افکارتون. (اگرم دارم توضيح می دم فقط به خاطر خواننده های عزيزيه که مديونشون هستم.)
قبل از هر چيز بايد يه خورده بزنم به صحرای کربلا: دليل اوليه وبلاگ درست کردن من اين بود که دلم می خواست اولين دختری باشم که وبلاگ درست می کنه! اون موقع 10 تا وبلاگ بيشتر نبود. من و ندا و مرجان و شهرزاد با هم شروع کرديم. خوب ديدم من اولين دختر وبلاگر نيستم. يه دليل می خوام برای اينکه بنويسم. بعد آقای قاسمی برام ايميل دادن. گفتن از خودت بنويس، از روحياتت. بذار زن ايرانی رو بشناسن. ايميل آقای قاسمی اولين ايميلی بود که من گرفتم. خيلی احساس خوبی بهم دست داد. احساس کردم می تونم مفيد باشم. احساس کردم می تونم يه کار مهم تو زندگيم انجام بدم. من عاشق نوشتن بودم. عاشق نوشته هام بودم. شعرامو برای يکی از دوستام می خوندم و اون ازشون تعريف می کرد. خيلی اون شعرا مزخرف بودن. ولی اون دوسشون داشت. و من می ديدم چقدر لذت داره نوشته های آدم مخاطب داشته باشه. ديدم اينجا هم می تونم مخاطب داشته باشم و از قصه گوييم لذت ببرم. هم يه کاری مفيدی انجام بدم. تمام کسايی که وبلاگ داشتن اون موقع با وجود داشتن اختلاف عقيده با هم رفيق بودن. تا به حال هم از نوشتن لذت برده بودم. کاونتر نمی ذاشتم چون می ترسيدم کم باشه، يا زياد باشه و اين کمی يا زيادی روم تاثير بذاره. يه روز که ديدم بعضی از وبلاگها يا خواننده ها به طعنه می گن وبلاگ پر طرفدارتون و 2، 3 تا از دوستای اينترنتيم هم اصرار کردن کاونتر بذار من هم وسوسه شدم و گذاشتم. از ديدن تعداد خواننده هام خوش خوشانم شد. تعداد زيادی نيست. ولی برای من زياد بود. ذوق و شوق زيادتری پيدا کردم.
اما
يه روزی شد که من متوجه شدم اينجا يه جورايی شده. ديدم بعضيها از دست من حرصی هستن. ديدم پشت سر من حرف می زنن. ديدم مسخرم می کنن. ديدم اگه از يکی تعريف کنی باهات خوب می شه. اما اگه ازش تعريف نکنی باهات چپ می شه. ديدم کافيه ايميل جواب ندی يا لينک يکی رو نذاری. خيليا باهات چپ می شن. ديدم خيليا از نوشته های من برداشتهای عجيب غريب می کنن. هر کسی لحظات احمقانه داره تو زندگيش. هر کسی لحظات خوشگذرونی صرف داره تو زندگيش. ديدم وقتی من از اين لحظات تو زندگيم می نويسم می شم يه آدم احمق عقده ای. هر کسی از يه بخشی از نوشته های من خوشش مياد. اما خيليا حاظر نيستن قبول کنن که هر آدمی جنبه های مختلفی بايد تو زندگيش داشته باشه. و من کم کم به اين نتيجه رسيدم که آدم بايد تو جامعه ايرانی يه خورده حيای احمقانه داشته باشه. که چی بشه من نوشتم تو وبلاگم که از سکس خوشم مياد. يه زن غلط می کنه اين حرف رو می زنه. اينکار نشون دهنده عقده منه! بعضيها به اين نتيجه رسيدن که من احتياج به يک آلت تناسلی مذکر کلفت دارم. بعضيها گفتن من می خوام بگم خيلی باحالم و با کلاسم. همه اين حرفا وقتی مصداق واقعی پيدا می کرد که من بخوام به عنوان يه آدم آشنا و با نام و هويت واقعيم بنويسم و گرنه چه سودی برای نويسنده خورشيد خانوم داره که بقيه فکر کنن خورشيد خانوم با کلاسه، یاحاله يا نمی دونم هر چيه ديگه. خيلياتون الان می گين چرا به حرف بقيه و نظر بقيه توجه می کنی؟ خوب فکر می کنين آسونه آدم توجه نکنه؟ اگه قراره نظر مخاطب برای من مهم نباشه که پس چرا اصلا اينجا نوشتم؟ اصلا چرا من بايد به قول "س" يکی از مخالف ترين خواننده های وبلاگم که صد دفعه فحش مودبانه بهم داده و اسمش رو گفتگوی متمدنانه گذاشته شورتم رو درارم و بپرم وسط خيابون؟ البته فکر نمی کردم که اين کار رو کردم، اما نظرات ملت کم کم اين حس رو به من داد. چرا بايد از مسايل خصوصی زندگيم اينجا بنويسم؟ چه سودی داره اين کار؟ چرا وقتی يه ذره از اين حرفا منحرف می شم قر قر يه عده بلند می شه؟! چرا بايد مثلا از شعله زرد پزون امروز خونه خالم که خيلی خوش گذشت و خنديديم بنويسم؟ چرا بايد از "لالايی" گوگوش و گريه هايی که همه شون يه جا جمع شده بودن بنويسم؟ (مطالب وبلاگ امروزم)
اما يه چيز رو خوب می دونم اونم اينه که ديگه خيليها برای من حتی برای شخصيت مجازی خورشيد خانوم هم نامحرمن. ديگه فعلا دليلی برای نوشتن نمی بينم. اونقدر هم ناراحت و دلگير هستم که به اين نتيجه برسم وبلاگ ارزشش رو نداره. وقتی خواسته من برای آرامش و احتياط من فرصت طلبی تعبير می شه، وقتی لينک يه نفر رو نذاشتن تو وبلاگم باعث بشه آدمی که از وبلاگم کلی تعريف می کرد لينکم رو برداره، وقتی که بعضيها از حسودی جواب ايميل دوستانه من رو نمی دن، وقتی ... مگه مريضم بنويسم. احساس احمقی شديدی می کنم. اون دوست وبلاگرمون حق داشت می گفت من احمقم. آخه می دونين خودش برای من ايميل می زد و حتی باهم تلفنی حرف زديم. من نمی دونستم وبلاگ داره. يه مدتی شد که من بنا بر دلايلی کمتر جواب ايميل می دادم و رابطه ام با اون هم کم شد. شروع کرد تو وبلاگش (که با نام ديگه ای توش می نويسه) به من فحش دادن. اما مثلا ايميلی دارم ازش يه هفته بعدش که با من صميمانه حرف زده بود و غيره. منهم نمی دونستم. واقعا حق داشت بگه من احمقم. معلومه آدم بايد احمق باشه به نوشتن تو اين محيطی که براش درست شده ادامه بده. من داره حالم بهم می خوره. از دو رويی ها، از فکر هايی که راجع به من کردن. من فکر نمی کنم جز دوستی يا روی خوش برای کسی چيزی داشتم. اما اينجا هواش برای من مسمومه. (دوست داريد بگيد داره خودشو لوس می کنه بگيد اما به هر حال اين حسيه که به من داده شده) من شرمنده اونهايی هستم که وبلاگ من رو دوست داشتن. اما من حداقل برای يه مدت نمی تونم بنويسم. تحمل ندارم. من اگه خورشيد قوی بودم کم نمی آوردم. اين حرفای آزار دهنده درصد خيلی کمی از نظرات رو تشکيل می داده.اما من ضعيفم. حتی اون نظرات موافق هم نمی تونن متاسفانه به خاطر ضعيفی من حال منو خوب کنن. پس احتمالا اون حرفا حقم بوده.
مثل هميشه رک و راست (حالا هر جور که دوست داريد شما فکر کنيد): من کم آوردم
و با وجود اينکه دلم به شدت تنگ می شه (مخصوصا برای يادداشتهای شهر شولوغم) يه مدت نمی نويسم. اگه تحملش رو پيدا کردم بر می گردم. اگه فهميدم چی بايد بنويسم برمی گردم. اگه فهميدم واقعا برای چی بايد بنويسم برميگردم. ولی اگه نفهميدم خدافظ و مرسی برای تمام لطفهايی که به من داشتيد و تمام چيزهايی که به من ياد داديد.
|