خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

May 10, 2002


يه ترم ديگه دوباره شروع شد. شاگردای جديد، قيافه های جديد. ترم پيش شاگردامو خيلی دوست داشتم. با هاشون خيلی جور شده بودم. مخصوصا با اون ترم پيايينی ها. خيلی هم باهاشون کار کردم و سر و کله زدم. حالا اين ترم دقيقا تو همون اتاق قبلی کلاس دارم. کلاس همونه، اما قيافه ها فرق میکنن. روز اول اصلا حوصله شون رو نداشتم. قبل از رفتن سر کلاس شاگرد قبليهامو ديدم. خوش و خندون داشتن می رفتن. به معلم ترم جديدشون حسوديم شد. شاگردای يکی از کلاسام اين ترم خيلی ضعيفن. اولش که همشون فارسی حرف می زدن. کلی عصبانی شده بودم. احتمالا قيافه ام موقع حرص خوردن خيلی ديدنی بود چون دو تاشون داشتن اونور کر کر می خنديدن. بعد که جريان جريمه برای فارسی حرف زدن تو کلاس رو بهشون گفتم همشون غلاف کردن. ديگه کسی فارسی حرف نمی زد! پای پول خرج کردن که وسط بياد خوب حواشسون جمع می شه! تو شاگردام يه ناظم مدرسه است. يه دختر 28 ساله. شديدا با حجاب و بيحال. يه بار ديگه هم ناظم مدرسه تو کلاسم داشتم. از اون عوضيها بود. تنها شاگردی که تا حالا از من شکايت کرده همون بوده. جلوی روت قربون صدقه ات می ره و پشت سر می ره ور می زنه. شکايتش از من اين بوده که من زياد لغت درس نمی دم تو کلاس. حالا بماند که هر لغت عجق وجقی که بلد باشم سر کلاس درس می دم و فقط تا حالا بلد نبودم لنگ حموم به اينگليسی چی می شه! تازه آدم اگه زيادی لغت درس بده بچه ها گيج و منگ می شن هيچ کدوم يادشون نمی مونه. همه معلمهای بعديشم ازش شاکی هستن. اما اين ناظم اين کلاسم اون ريختی نيست. خيلی آرومه. البته بماند که روز اول اين احساس بهم دست داد که وای خدا من چقدر از اينا بدم مياد. اما روز دوم ديدم نه انگار از اينام داره خوشم مياد. حالا اميدوارم کم کم بتونم سر حال بيارمشون. روز اول هر ترم از شاگردا می خوايم خودشونو معرفی کنن. از يه دختره پرسيدم ? Are you married اونم خيلی شيک گفت:! No, but i have many many boyfriends منم بهش گفتم ! Well, good for you اونم بر گشت گفت : ! Yes, it's really good قيافه شو بايد ببينين. ناخونای پای دراز با لاکای قرمز.(دم موسسه يه جوراب در رفته نازک مشکی می پوشه که راش بدن) شيش من آرايش که حرص منو در مياره سر کلاس. (شايد جای ديگه بود خوشم هم ميومد!) معمولا با شاگردايی که زيادی قرتی هستن تو کلاس مشکل پيدا می کنم به اين دليل که معمولا اين شاگردای قرتی ضعيف تر از بقيه ان. نمی دونم شايد اونقدر سرشون به چيزای ديگه گرمه که وقت درس خوندن پيدا نمی کنن. اما برام جالبه که تو اين يک سال گذشته هميشه شاگردای چادری من از بقيه بهتر بودن و درساشون خيلی خوب بوده. منکه عادت ندارم سر کلاس چاک دهنم رو ببندم. خيلی موقع ها راجع به چيزايی که نبايد بگم حرف می زنم. اما اين چادريها خيلی روی خوشی بهم نشون می دن. فکر کنم معلمی باعث شده يه خورده معيار ارزشگذاريم رو آدما عوض شه. يعنی ديگه کمتر ظاهريه. همون آدمايی که من اسمشون رو می ذارم جواد بعضی اوقات کيفيتهای فوق العاده ای از خودشون نشون ميدن . نمی دونم شايد هم بايد اصطلاح جواد رو دوباره برای خودم تعريف کنم. اما از دست بعضی از شاگردام خيلی حرصم در مياد. دو ساعت خودتو می کشی و دلقک بازی در ميآری. کلاس از خنده منفجر می شه. دو نفر اون وسط عين برج زهر مار می شينن چپ چپ نگات می کنن انگار که مثلا داری وقت کلاسو تلف می کنی. اينطوری که می شه من حس بد جنسيم گل می کنه و يه دفعه بهشون يه گيری می دم يا مثلا يه سوال سخت ازشون می پرسم که حاليشون شه اونقدر ها هم بارشون نيست که برای من ادا بيان که من بلد نيستم چيکار کنم (عين اين معلمای عقده ای!) خلاصه که يه ترم ديگه اومد. فکر کنم اين نهمين ترميه که تو اين موسسه هستم. ترمها زود زود می گذرن و تموم می شن. از روز اول منتظر روز آخرشم. اما حواسم نيست که هر کدوم از اين روزها که می گذره يه روز از زندگيمه که داره می گذره. مثل برق و باد.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران