خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

May 07, 2002


از يادداشتهای شهر شولوغ:
مکان: اتوبوسهای وليعصر-اکباتان، زمان: يه عصر گرم
يه ربعی هست تو اتوبوس نشستيم. راننده خيال نداره راه بيفته. هوا گرمه. صدای همه کم کم دراومده. زنها از عقب سر مردا داد می زنن که برين به راننده بگين بياد. مردا به روی خودشون هم نميارن. يکی از زنها داد می زنه: "مردام ديگه بی غيرت شدن". يکی از مردا خيلی به تيريج قباش بر می خوره و بلند می گه: "خانوم درست صحبت کن." زن می گه: "خيلی هم درست می گم. يه ساعت ما اينجا نشستيم نميرين بگين بياد." يه مرده می گه: "اگه راست می گی خودت برو بگو." زن می گه: "ديدين گفتم اصلا شماها مرد نيستين." همون مرده اولی داد می زنه: "زنيکه حرف دهنتو بفهم." زن از ته اتوبوس پا می شه می ره بيرون سراغ راننده. راننده بعد از 5 دقيقه مياد. مياد بليطها رو جمع کنه. هر کدوم از زنها يه بد و بيراهی می گن. اونم می گه اتوبوس نبوده و مجبور بوده تا اومدن اتوبوس بعدی صبر کنه. يه زنه در مياد که "آقا به ما چه. ما اينجا هلاک شديم." راننده هم غر می زنه هر کی ناراضيه پياده شه با تاکسی بره. اتوبوس داره از آدم می ترکه. من دارم فيلمنامه قرمز کيشلوفسکی رو می خونم. ولنتين به ميشل می گه که تمام شب رو با ژاکت ميشل خوابيده چون می خواسته با اون باشه. ميشل هم میگه که الان نمی تونه. اتوبوس راه ميفته. زنی که پهلوی من نشسته کنجکاوه که ببينه تو کتاب چی نوشته. هی سرک می کشه رو کتاب من. نمی دونم چرا رگ بدجنسيم گل کرده. يه بار بر می گردم نگاش می کنم و اون فوری سرش رو بر می گردونه. حتما عکس ژوليت بينوش روی کتاب کنجکاويش رو تحريک کرده. نمی ذارم ببينه تو کتاب چی نوشته و هی يه دفعه بر می گردم نگاش می کنم. در ضمن بدم هم نمياد يه خورده بره اونورتر که من نپزم از گرما. والنتين با ماشينش به سگی که اسمش ريتاست می زنه. سر هر ايستگاهی يه سری مسافر به اين همه مسافر اضافه می شه. آفتاب رو کله منه. هوا داغه و منم عين اين احمقا بلوز آستين بلند جين پوشيدم. والنتين سگ رو آورده خونه. ميشل رو ميذاره سر کار انگاری که يه مرد پيششه. ميشل از اين شوخی خوشش نمياد و ميگه سگ رو بايد پس بده. سر هر ايستگاهی يه دعوا می شه: "خانوم برو عقبتر." "کجا برم؟ مگه جا هست؟" "حالا خانوم يه خورده بری عقب مام جا بشيم چی می شه؟" "خانوم جا نيست با اتوبوس بعدی بيا." "وای کو تا اتوبوس بعدی." "خوب با تاکسی برو." "خودت با تاکسی برو کی از تو نظر خواست." "وای خانوم چرا هل ميدی؟" "خانوم کيفت خورد تو کلم." يه ايستگاهی يه زن با بچه بغلش سوار می شه. بچه از گرما هلاکه و داره جيغ می زنه. دلم می خواد جامو بهش بدم اما ته دلم اميدوارم يکی زودتر از من جاشو بهش بده. من رو اون قسمتی از ماشين نشستم که بلندی داره و زانوهای آدم مياد بالا. من اينجا رو دوست دارم چون پامو ميارم بالا و کتابمو می ذارم روش. ولی معمولا کسی دلش نمی خواد اينجا بشينه. تا من به اين چيزا فکر کنم و از بقيه بپرسم کسی حاظر جاشو بده به اون زن و بچه اش و بياد جای من يکی جاشو به زنه ميده. خيلی خوشحالم که جای اون بچه نيستم. البته يه زمانی جای اون بچه بودم. والنتين مچ قاضی رو موقع استراق سمع می گيره. اتوبوس يه ترمز افتضاح می کنه. همه می ريزن رو هم. بچه جيغ می زنه. ميوه هايی که يه زنه دستش بوده رو کف اتوبوس پخش می شه. والنتين به ميشل ميگه که فقط يه خورده آرامش می خواد. ميشل هم بهش می گه که با اون آرامش به دست نمياره و شخص درستی رو انتخاب نکرده. بعد هم شروع می کنه به گير دادن به والنتين که با کسی دوست شده يا نه. وارد اکباتان می شيم. من بايد پياده شم يه جايی تو راه. دلم نمياد کتاب رو ول کنم. دلم می خواد بمونم تو اتوبوس و تمومش کنم. اما عقلم مياد سر جاش. حالا بايد نبرد من رو شروع کنم! از جام بلند می شم. زن کناريم حاضر نيست از جاش پا شه. خودشو کج می کنه من رد شم. خوب خودم هم از اين کارا کردم پس حق اعتراض ندارم. هر جوری که هست از صندلی خودمو می کشم بيرون. حالا بايد اين خانوما رو رد کنم. پای يکی رو لگد می کنم و کيفم هم می خوره تو کله يکی ديگه. من:"وای ببخشيد"، " می بخشيد خانوم". جواب ها: "خواهش می کنم خانوم. اصلا چيزی نشد." "خانوم چه خبرته کلمو شيکوندی!" اتوبوس تو ايستگاه می زنه رو ترمز. من می افتم تو بغل يه نفر. ديگه والنتين و ميشل و آگوست و کارين و ريتا و قاضی از يادم می ره. فقط دلم می خواد زودتر برم خونه دوش بگيرم.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران