خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

April 21, 2002


دلم برای آقای "نوش آذر" خيلی خيلی تنگ می شه. آدم وقتی يه نويسنده رو از طريق نوشته هاش ميشناسه يه تصوير خاصی از اون آدم پيدا می کنه. اما سخته آدم تصور کنه که بتونه با اون آدم صميمی بشه. اما آقای "نوش آذر" اونقدر صميمی بود که حد نداره. حتی از وبلاگش هم صميمی تر بود. تازه خيلی خوب بود که سيگار هم می کشيد. آدم بعضی اوقات احساس می کرد با يک بچه شيطون طرفه و بعضی اوقات با يک انسان فوق العاده روشنفکر. اما در هر دو صورتش آدم احساس می کرد که با يک دوست خيلی صميمی طرفه. هر چی فکرشو می کنم می بينم زندگيم چقدر از وقتی اين وبلاگ رو داشتم فرق کرده. با آدمهای خاصی آشنا شدم. آدمهايی که شايد هيچوقت جور ديگه ای نمی تونستم بشناسمشون. باز هم با چند تا وبلاگر جديد آشنا شدم. خصوصا آشنايی با ليلای ليلی برام خيلی جالب بود که وقعا ليلای ليليه نه ليلای مجنون. کاشکی می شد آقای قاسمی هم اونشب تو جمع ما بودن با اون سه تار جاد ويی شون. يا آقای سردوزامی. يا آقای بزرگ نيا. مطمئنا اونقده با هم می گفتيم می خنديديم که اينهمه کدورتهای بينشون همه از بين می رفت. به قول آقای نوش آذر "همه با هم رفيق می شديم."



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران