خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

April 21, 2002


واقعا تو ترک اعتياد موفق بودم. همش روزی نيم ساعت آن لاين می شم. روزی 3 تا سيگار می کشم. 1 ليوان از نوشابه ام کم کردم. فقط نمی دونم چرا هنوز اينقدر می خورم. دوست پسر گرامی شديدا زده تو کار رژيم. من هم اصلا به روی خودم نميارم که داره خودشو تيکه پاره می کنه. البته به ضرر من که نميشه اون يه خورده لاغرتر شه. اما منکه اصلا حال و حوصله اش رو ندارم اين 5، 6 کيلوی اضافه رو آب کنم. از سر کار که ميام اندازه يه گاو می خورم. اصولا نمی دونم چرا وقتی می ريم "لاوين" يا "استار برگر" و من يه منوی چيز برگر می خورم اينقدر علاقه ام بهش بيشتر می شه. خودشم تازگيها شعله عشق رو تو چشای من می بينه بعد از اينکه شيکمم سير شده. حالا از دست چاله اينترنت خودمو يه خورده خلاص کردم افتادم تو چاه تلفن حرف زدن. چون از صبح تا شب سر کارم وقتی می رسم خونه بايد با آقا تا نصف شب حرف بزنم. حالا نمی دونم ايراد از منه يا چيز ديگه ايه ولی نمی دونم چرا اونقدرا حرفم نمياد با يه پسر پای تلفن بزنم. (حالا اگه دختر بود و بساط غيبت و اين چيزا موضوع فرق می کرد ها) کم کم ديگه آخراش روزنامه رو ميارم جلوم و يواشکی می خونم. بايد مواظب باشم صدای ورق زدن روزنامه رو نشنوه. نمی دونم چرا اکثر پسرا اينجورين انتظار دارن تا صبح روز بعد آدم باهاشون حرف بزنه. خوب بالاخره آدم بايد يه موقعی خدافظی کنه ديگه. معمولا خودشون يه جوری رفتار می کنن که آدم مجبور شه دروغ بگه. يعنی مثلا بگه "خوب عزيزم من برم ديگه کارامو بکنم، کلی درس دارم امشب" در صورتی که منظورش اينه "عزيزم بيشتر از اين ور زدنم نمياد. ميخوام قطع کنم برم کارای ديگه بکنم" يا اينکه "بابا حوصلم ازت سر رفت چقدر حرف بزنم"! خودمونيم به نظر من اين چيزای دوست دختر دوست پسرا هم خيلی مسخره است ها. منم سر پيری معرکه گيری. تو سن 24 سالگی تازه شروع کردم کارای سن های 17، 18 سالگی رو می کنم. خوب يه جورايی کيف هم داره از شما چه پنهون. بابا آدم ديگه چقدر بره تو اين کتابا و بحث های sophisticated و جدی ،و آدم بزرگ باشه. بالاخره آدم خسته ميشه بعضی اوقات هم احتياج به خل و چل بازی داره. ديروز صبح می خواستم برم خونه شاگردم. زد به سرم بعد از مدتها اون روژلب اکليليم رو زدم (باز هم دور از چشم پينک فلويديش). برای خودم داشتم تو اکباتان راه می رفتم و چشامو بسته بودم. (بعضی اوقات از اين بازيا می کنم ببينم چقدر می تونم با چشمای بسته را ه برم و نخورم به جايی) همينطور هم داشتم شعرای سهراب رو طبق عادتم قاطی پاتی می خوندم (کفشهايم کو و صدای پای آب و مسافر و آب را گل نکنيم و خانه دوست کجاست همه با هم!). يه دفعه صدای سوت شنيدم. چشامو باز کردم ديدم يه عمله هه داره منو با خنده نگاه می کنه و سوت می زنه. ديدم بابا ديگه مثل اينکه خيلی گند زدم. خلاصه احوالاتم اين روزا اينجوريه. هوس کردم خل باشم. کارای بچه گونه و احمقانه بکنم. يه جورايی بهتره. آدم کمتر فکر می کنه. سرشم الکی گرم می شه.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران