« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
April 19, 2002
نم نم بارونه. پنجره اتاقم رو باز کردم. گنجشکا دارن جيک جيک می کنن. يه آقای نابيناست که يه مدتی ميومد تو اکباتان آواز ميخوند. نمی دونين چه صدايی داشت. خيلی وقت بود نمی اومد. الان که پنجره رو باز کردم ديدم اومده پايين پنجره مون داره فلوت می زنه و می خونه. خيلی غمگين می خونه. حتی وقتايی که "مرا ببوس" و "سلطان قلبها" می خونه هم آدم دلش می گيره. چه برسه به الان که داره "علی مولا" می خونه. اونقده دلم برای اون حس و حالام تنگ شده. افيون توده ها. چه می دونم دلم بدجوری می خواست الان نماز می خوندم و می رفتم تو خلسه. می رفتم تو يه حالی که نتونم به هيچ چی فکر کنم. نتونم به ديروز فکر کنم که چی ديدم، چی شنيدم. تا حالا وقتی زير دوش تو حموم هستين صدای داد بيداد وکتک کاری شنيدين؟ خيلی بده. انگاری دارن گوشت تنت رو خراش ميدن. انگاری دارن روحت رو خراش می دن. اونقده دلم می خواد يه کاری بکنم که بتونم 1 ساعت اصلا فکر نکنم. ديدين حتی يک دقيقه هم نميشه آدم به هيچ چی فکر نکنه. چه برسه به يک ساعت. ولی اگه ميشد شايد يه خورده انرژی می گرفتم. حيف صدای اين آقاهه قطع شد.
|