« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
April 19, 2002
اينا رو ساعت 5 صبحه 4 شنبه روی يه تيکه کاغذ مچاله نوشنتم. 3 روز بود کامپيوترم رو روشن نکرده بودم که بذارمش تو بلاگم.
***
ساعت 5 صبحه. عين اين بدبختا دارم راجع به نشاسته و استخراج نشاسته و تست OMCA و هزار تا چيز عجق وجق ديگه يه متنی رو ترجمه می کنم. بدجوری خوردم به بی پولی. مجبورم تا صبح کار رو تموم کنم که پولش رو بگيرم و به قرتی بازی امشبم برسم. کاکائوی جديدی که بابا خريده رو دوست ندارم. امشب شير کاکائو هام مزه هميشگی رو نمی ده. کمرم خيلی درد می کنه. تازگيها اصلا بدنم خيلی درد می گيره. بايد ديگه جدی جدی ورزشو شروع کنم. همين الان دارم به اين فکر می کنم اگه بعدا اين نوشته ها رو بذارم تو وبلاگم همه می گن وای چه مزخرفاتی، بری بخوابی سنگين تره! الان دارم تو يه کاغذ قراضه می نويسم اما مطمئنم اين نوشته رو می ذارم تو وبلاگم. (ديکته قراضه درسته؟) چقدر اين ديکشنری دکتر باطنی خوبه. بالاخره يه ديکشنری انگليسی به فارسی پيدا شده که آدم می تونه بهش اعتماد کنه.دلم کاکائوهای شوکو پارس رو می خواد. الان بابام پا می شه و سرم هوار می کشه که اين موقع شب (يا صبح؟) چه غلطتی دارم می کنم. دارم يه خورده می نويسم که خواب از سرم بپره و بتونم ترجمه هه رو همين امشب تمومش کنم. امروز رئيس بزرگ اومده بود observe کلاسم. من هنوز بعد از حدود يک سال درس داردن تو اين موسسه موقعی که observer مياد کلاسم هول می شم. يک گندايی زدم که حرف نداره. يک کلمه رو جای يه کلمه ديگه درس دادم. تازه دختره نمی فهميد و حدود 10 دقيقه داشتيم راجع به لغته بحث می کرديم. نمی فهميدم بچه ها چی می گن! جواب سوالام رو که می دادن از بقيه بچه ها می پرسيدم درسته؟ اونا که می گفتن آره منم می گفتم درسته! فکر کنين حالا اگه دختر مثلا گل واژه می گفت و اونام می گفتن درسته! يه بار پينک فلويديش اومده بود observe کلاسم. اونقده خنديديم که من 5 دقيقه از کلاس رفتم بيرون. می خواست نفهمم که داره می خنده. ولی من شونه هاش رو می ديدم که پشت اون کاغذه داره می لرزه. ولی بازم باورتون می شه با وجود اون خنده ها داشتم از هول و ترس می مردم. نمی دونم چه حسيه وقتی يکی که قبول دارم کارش از من بهتره مياد کارم رو ببينه هول می کنم. تو "سيمين" و اون يکی موسسه هه که بودم چون قبولشون نداشتم وقتی که ميومدن سر کلاسم اصلا اعتماد به نفسم بيشتر هم می شد. خلاصه کلاس که تموم شد رفتم پايين دفتر معلمها و بعد از اينکه همه معلمها رفتن با دوستم نشستيم سيگار کشيديم. خيلی کيف داد. کاش می شد ما هم مثل واحد های ديگه راحت بتونيم تو دفتر سيگار بکشيم. چرا اين آقايون راحت می تون تو دفترشون سيگار بکشن؟ نه اصلا چی دارم می گم. سيگار چيز بديه. برای سلامتی هم ضرر داره. پينک فلويديش هم که اينارو ببينه احتمالا کله ام رو می کنه. از سيگارو خورشيد سيگاری متنفره. کامپيوترم دو روزه روشن نشده. عين خودم. دلم برای يکی تنگ شده. يکی که دوره. خيلی دور. بازم می تونم بنويسم ها. ولی الان ساعت 5 و ربعه. بايد برم ترجمه هه رو تموم کنم. فردا دوستای گلم رو می بينم. شب به خير.
|