خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

April 16, 2002


گاهی ارزش يک دوست از ارزش يه عاشق بيشتره. گاهی يه دوست واقعی بيشتر به آدم لذت می ده تا يه عاشق. گاهی اوقات ارزش يه دوستی واقعی و پايدار خيلی بيشتر از ارزش يه عشقه که معلوم نيست پايدار باشه يا اصلا يه هوس نباشه. دارم دوستامو از دست می دم. چون بازم اين عشق لعنتی سر و کله اش پيدا شده. وقتی يه نفر عاشقت می شه خيلی سخته ازش بخوای به تو به چشم يه دوست معمولی نگاه کنی، بی رحميه می دونم. اما چه کنم که دلم نمی خواد اين احساس باعث بشه که دوست عزيزم رو که خيلی هم دوسش دارم و برام ارزش داره از دست بدم. من تو زندگيم هيچ خيری از عشق و عاشقی نديدم. فکر می کردم که الان ديگه موقعش است که کم کم عاشق شم. اما وقتی که پاش افتاد ديدم من ديگه اينکاره نيستم. قلبم شده از سنگ. ديگه تنم داغ نمی شه. ديگه تب نمی کنم. ديگه اشتهام تا دو هفته کور نمی شه. فکر کنم اون بلاهايی که سرم اومده کار دستم داده و منو اينطوری کرده. اما عاقل هم نشدم هنوز. نمی دونم چی شدم. يه چيز بيخود که داره دوستاشو از دست می ده و نمی خواد اينطوری بشه. می دونم يکی از دوستام روز اول بهم گفت که نمی تونی به يه پسر که بهت علاقمند شده بگی به من علاقمند نشو و مثل يه درخت باش. می دونم. لعنت به اين بخشی از وجود من که باعث شد اون عاشقم شه. کاش می دونست اين خورشيد خانوم چقدر بده، چقدر سياهی داره. کاش همه چيز مثل همون روزای اول بود. کاش وبلاگ منو می خوند و الان اين نوشته ها رو می ديد. کاش من عين سنگ نبودم. کاش من اينقدر متغيير نبودم. کاش...........



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران