خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

April 11, 2002


ديشب خواب ديدم که دارم با يه کالسکه که توش پنج تا بچه مرده هست تو بهشت زهرا راه می رم. پنج قلو بودن. خودم به دنيا آورده بودمشون. اما همشون مرده بودن. بچه های قنداقی تو کالسکه ام آروم گرفته بودن و من داشتم گريه کنون می رفتم طرف غسال خونه. يه دفعه ديدم يکيشون دهنش تکون خورد و خنديد. خوشحال شدم. فکر کردم زنده شده. از مردم آدرس کلينيک بهشت زهرا رو می پرسيدم و می دويدم که به کلينيک برسم. وقتی رسيدم دم در کلينيک ديدم باز بی حرکت شد و مرد. جيغ زدم و از خواب پريدم. حالا نمی دونم اصلا واقعا بهشت زهرا کلينيک داره يا نه. خوابم رو به خواهرم که گفتم گفت ديشب شام چی خورده بودی؟! مامانم گفت از بس عکس اين بچه فلسطينيا رو ديدی اين خوابو ديدی. حالا اينش مهم نيست که چرا اين خوابه رو ديدم. اما دلم بدجوری يه بچه می خواد. يه بچه کوچولو. عين همونی که ديشب يه دقيقه زنده شد. آخه اونو قبلا هم تو خواب ديده بودم. اونقده مهربون بود. اونقده گوگولی بود! دلم بچه می خواد. يه بچه ناز و مامانی. يه بچه ای که مال خودم باشه. از وجود خودم باشه و اونجوری بهم بخنده. جدا وقتی فکرشو می کنم می بينم چقدر احساس مادر بودن قشنگ. حتی تو خوابشم قشنگه. چه برسه به بيداری.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران