« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
April 11, 2002
قصه اش درازه. فقط بهت می تونم يه خوردشو بگم. فقط می تونم بهت بگم از کجا شروع شد. فقط می تونم بهت بگم چه جوری شروع شد. اما نپرس که چرا شروع شد. اما نپرس که آخرش چی شد. خوب؟
همه چی از اونجا شروع شد که من هوس کردم يه خورده برم جاهای ديگه رو هم ببينم، آدمای ديگه، آسمونای ديگه. همه چی از اونجا شروع شد که من هوس کردم بقيه آدمهايی که تو وجود من خونه کردن رو بشناسم. همه چيز از اونجا شروع شد که من خورشيد خانوم رو شناختم. يعنی راستشو بخوای اول نشناختمش ها. اما خودش انگاری منو می شناخت. نه بابا اصلا چی دارم می گم من. اصلا اينم خود من بود ديگه. منتها انگاری اون موقع ها خواب بود. چه می دونم اکتيو نشده بود. همه چی از اونجا شروع شد که اون شروع کرد يواش يواش اکتيو شدن. اولش فقط يه جرقه بود. بعد هم که خوب ديدی ديگه آتيش گرفت و همه جامو آتيش زد. هيچ کس هم آخه نفهميد جريان اين آتيشه چی بود. خوب اگه می فهميد از کجا گر گرفتم که خوب بود. ميومد خاموشم می کرد ديگه. اما نفهميد. آره فکر کنم همه چيز از اونجا شروع شد که نفهميد. اگه می فهميد چيزی شروع نمی شد. می دونی الان که دارم فکرشو می کنم حتی نمی تونم بهت بگم چه جوری شروع شد. اصلا نمی تونم درست بگم که کی هم شروع شد. انگاری از قبلش شروع شده بود. وای اصلا تو فهميدی من چی گفتم؟ ولش کن بابا اصلا چه اهميتی داره. الان که ديگه همه چی تموم شده رفته. البته نمی دونم ها. شايد هم هيچ چی تموم نشده باشه. وای فکرشو بکن اصلا اگه شروع هم نشده باشه! خيلی بده نه؟ که خودتو نشناسی. تازه از اون بدترش اينه که هر دفعه يه نفر ديگه هم سر بلند می کنه بهت می گه سلام. بعد تازه می بينی اه! اينم که باز خودتی! وای ديگه سر گيجه کرفتم. تا حالا 12 تاشو شناختم! باورت می شه؟ بعد تازه هر چی فکر می کنم می بينم يه جورايی با هر دوازده تاشون غريبه ام! خوب بابا اينجوری نگام نکن ديگه هيچ چی نمی گم. قول می دم!
|