« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
April 06, 2002
يه سال ديگه هم تموم شد و يه سال ديگه شروع شد. يه سال ديگه که بايد مثل تراکتور توش کار کنم. چقدر لذت داره کار! کلی کيف داره. می رم تو ی يه دنيای واقعی دوباره. اصلا امسال می خوام واقعی واقعی بشم. سال گذشته سال گم شدن ها بود. سال محو شدن ها، مجازی بودن ها. اونقده از روبرو شدن با واقعيـت می ترسيدم، اونقده از نه گفتن می ترسيدم و اونقدر از آينده می ترسيدم که به ناچار به اين دنيای مجازی پناه آوردم. يادش بخير. عاشق يه صدا شده بودم. برای اولين بار تو دانشگاه يه درسی رو افتادم چون اون صدا شب امتحان من با دوست دخترش آشتی کرده بود. و وقتی که يه روزی صاحب اون صدا رو ديدم چقدر شوکه شدم. چقدر کوچيک بود، چقدر دستاش خالی بود.
به هر حال اگه اين دنيای مجازی نبود که من از واقعيتها فرار کنم و بهش پناه بيارم خل می شدم. می رفتم ترسامو برای يه غريبه تعريف می کردم. می رفتم از تنهاييهام برای يه غريبه تعريف می کردم. تا اينکه کم کم شجاع شدم و تونستم بالاخره نه رو بگم. بعدش ميومدم تو اين دنيای مجازی که عشق هاش هم مجازيه پناه می گرفتم که به فردا فکر نکنم.
حالا ولی ديگه فرق می کنه. ديگه فکر می کنم آمادگيشو دارم که بيام تو واقعيتها. ديگه ترسم کم کم داره می ريزه. ديگه دلم برای واقعيت تنگ شده و حوصله ام از دست اين دنيای مجازی سر رفته. دلم می خواد برم تو مردم، تو هوا، تو جمعيت، تو آتيش. دلم می خواد امسال کار کنم، کار کنم، کار کنم. دلم می خواد شيره جونم رو بکشم بيرون ببينم چند مرده حلاجم. دلم می خواد ببينم کی از پس کی بر ميا. من يا واقعيت؟
آخ که چقدر خوشحالم يه سال ديگه شروع شده و من می رم سر کار.شاگردای جديد. طرز فکرهای جديد. شاديها و غمهای جديد. و لذت اينکه يه نفر ازت يه چيزی ياد بگيره.
|